تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را - ماجرای من و بز و جناب موش!

یه دوست کوچولو دارم که اسمش امیر علیه. امیر علی - فکر می کنم – ۵-۶ ساله باشه و خیلی هم دوست داشتنیه... من به این آقا می گم "موش". بله، موش! خیلی بهش می آد. بعد این آقا کوچولو از دست من ناراحت می شد و هی می گفت: "این قدر به من نگو موش!". بنده هم گوشم بدهکار نبود. پریروز تو مراسم استقبال سال نو، مامانش رو دیدم. ایشون گفتن که یه روز امیر علی گفته: "مامان این دختره چرا این قدر به من می گه موش؟!"

-          "خب چی بگه مامان؟"

-          "مثلا بگه گربه!"

-          "خب، اگه تو گربه باشی؛ پس من چی می شم؟! تو موشی، منم گربه که همیشه تو خونه دارم دنبال تو می دوم!"

-          "پس باشه"

خلاصه، بعد از چند دقیقه این آقا کوچولو رو دیدم. بهش گفتم: "چه طوری جناب موش؟" و دیدم که رویش را برگرداند که برود. گفتم: "خب، اگه ناراحت می شی، بهت می گم گربه!"

-          "نه، همون موش بگو!"

-          "خب، باشه! تو موش. حالا تو به من چی می گی؟!"

بعد از این که امیر کوچولو کمی فکر کرد، گفت: "بز!"

و جالب این جاست که امسال سال "موش" است و سال تولد من هم سال "بز"!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1387/01/02 و ساعت 2:33 PM |