تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

از اون جا که مامان و برنا هر کدوم جداگانه سفرمون به تیامان آیلند (Tiomon Island) رو شرح داده اند، من دیگه به وقایع سفرمون اشاره نمی کنم. ولی... خواستم به اطلاعتون برسونم که اگه یه موقع هوس کردین برین به این جزیره ی زیبا – که البته توصیه می کنم حتما برین –؛ وقتی در حال اسنوکلینگ (Snorkeling)، کف اقیانوس را مشاهده می فرمایید؛ مواظب پاهای مبارک خودتون باشین! در حالی که به سمت جزیره های وسط اقیانوس شنا می کردم، پا روی صخره های مرجانی گذاشتم. صخره های مرجانی – فکر می کنم – ماده ای بی حس کننده به همراه زهر وارد بدن می کنند. آن روز کف پایم برید، ولی نه جای زخمی رویش بود و نه دردی داشت که حتی بعد از ظهر آن روز، والیبال ساحلی بازی کردم و انگار مقداری شن هم داخل زخم رفته بود. دو روز بعد، تو اتوبوس نشسته بودیم و به طرف خانه بر می گشتیم که احساس کردم کف پایم از درد، قُل قُل می کند! به خونه که رسیدیم دیدم حفره ای کف پام ایجاد شده و از درد رو به انفجار است! سوزن داغ کردیم و باهاش زخم رو باز کردیم و تونستیم یه ذره ی سیاه رنگ رو بیرون بیاوریم. زخم رو ضد عفونی کردیم و روش چسب زخم زدیم. دو روز بعد که رفتم مدرسه، بازم حسابی پام درد گرفت. به خونه که رسیدم چسب زخم رو کندم و دیدم از زخم، آب چرکی زرد رنگ بیرون می اومد. خلاصه وسایل ضد عفونی رو آوردم و شروع کردم با اون همه درد، زخم رو فشار دادن و چرک درآوردن. تقریبا یک جعبه دستمال کاغذی تموم کردم و فکر کنم یک لیتر چرک بیرون آوردم! بعد از ظهر اون روز رفتم دکتر، یه آمپول آنتی بیوتیک نوش جون کردم و روی تخت درمانگاه دراز کشیدم. آخ... نبودین! پام رو سوراخ کردن. با سوزن سرنگ هی زخم رو باز می کردن، پوست های اضافه رو می کندن و فقط ضد عفونی می کردند. چنان پام می سوخت و درد می گرفت که احساس می کردم دارم روی زغال داغ راه میرم و کم مانده بود فریاد بزنم! خلاصه پای سوراخ سوراخ شده ی بنده، پانسمان یا به قول خودشان dressing گردید و کلی قرص آنتی بیوتیک و ضد آماس و ... هم به ما دادند و برگشتیم خانه. ولی بدبختی آن جا بود که نمی تونستم راه برم. فردایش با دمپایی رفتم مدرسه و همه اش می لنگیدم! این ماجرا حدودا یک هفته ای ادامه داشت تا این که دو سه روز پیش که دوباره رفته بودم پانسمان را عوض کنم، متوجه شدیم که تمام عفونت ها رفع شده و قرار شد دو روز بعدش، خودم پانسمان را باز کنم. با این که پانسمان را باز کرده ام و پایم هم پوست جدید آورده، ولی هنوز کمی درد دارم، به سختی می پرم، روی پنجه ی پا نمی تونم بایستم و کمی می لنگم (شاید هم راه رفتن یادم رفته باشد!). این هم عکس پای پانسمان شده ی من، پر از عفونت:

                               پای پانسمان شده ی پر از عفونت من!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 6:14 PM |

صبح روز شنبه به همراه یکی از دوستان به استان پرا (Perak) (تلفظ k در زبان مالایی محسوس نیست) واقع در شمال مالزی، که حدودا 2 ساعت با کوالالامپور فاصله دارد؛ حرکت کردیم. مسیر رفت، اتوبانی بود بزرگ و خلوت با گیاهانی خشک تر از گیاهان معمولی در مالزی. هر چه بیش تر می رفتیم خشکی هم بیش تر می شد. من که تقریبا بیش تر مسیر را خواب بودم؛ با مشاهده ی درختان اطراف جاده یک آن فکر کردم که اصلا از مالزی خارج شده ایم! خلاصه، رفتیم و رفتیم تا حدودا ساعت 12 یا یک بعد از ظهر از اتوبان به کوچه ای فرعی پیچیدیم. این کوچه بر خلاف اتوبان خیلی شلوغ بود و ترافیک عظیمی داشت. البته شاید هم چون فرعی بوده این طور به نظر رسیده!

باری، بعد از نیم ساعت معطل شدن، وارد شدیم و در پارکینگ پارک کردیم. دستبند ورودی برای ماندن در شب را گرفتیم و برای خوردن ناهار به رستورانی که در همان مجموعه قرار داشت، رفتیم. جالب بود که برای اولین بار در مجموعه ی تفریحی مالزی قیمت غذاها سر به فلک نمی کشید و کاملا معمولی بود.

دوباره به سمت ماشین ها رفتیم و وسایل را برداشتیم و به مکانی که قرار بود در آن جا چادر بزنیم، رسیدیم. 4 چادر سبز و قرمز و زرد و آبی برپا شد. برایم خیلی جالب بود چون اولین بار بود که خودم چادر برپا می کردم و برای اولین بار در آن می خوابیدم. بعد از استراحتی کوتاه برای گشت و گذار به اطراف رفتیم. جالب بود که در آن پارک، آب چشمه ی آب سرد که از کوه های اطراف سرچشمه می گرفت و چشمه ی آب گرم که گوگرد داشت، در یک جا جمع آوری شده بود. استخری بزرگ در گوشه ای از پارک واقع بود با عمق های مختلف دارای آب سرد، سرسره ی آبی و ماساژ کمر. از آن طرف استخر دیگری – البته بهتر است بگویم حوضی – با آب گرم 30-35 درجه ی سانتی گراد و پر از جلبک! البته حوضچه های دیگری هم با آب 45 درجه، 60 درجه و ... بودند. حتی جوی کوچکی هم بود که دمایش 90-100 درجه بود و در کنارش دو سبد گذاشته بودند تا مردم در آن تخم مرغ، میگو و خرچنگ آب پز کنند!

پس از گشت و گذار بر گشتیم و شام جوجه کباب باربی کیو – بعد از یک قرن – آن هم با دست پخت پدر جان را نوش جان کردیم و جداً چسبید. سپس به قدم زدن در اطراف پرداختیم. از روی پل کوتاهی که روی نهر های آب گرم گوگرد دار (SO2) زده بودند گذشتیم و به قول مادرم بوی تخم مرغ گندیدگی را کاملا احساس کردیم. به چادر ها برگشتیم و پس از کمی شب نشینی، شب به خیر گفتیم. با آن که صبح، هوا کاملا گرم بود که اگر حرف هم می زدی عرق می کردی؛ شب چنان هوا سرد شد که ناچار شدیم در مالزی پتو بر روی خود بیاندازیم؛ پتو!!! صبح فردا پس از چند ساعت، چادر ها را جمع کردیم و وسایل که کاملا جمع شد؛ از پارک خارج شدیم و به سمت روستای اوران اصلی ها (Orang Asli) به راه افتادیم. جالب بود که اوران اصلی ها روستانشین شده بودند و کشاورزی می کردند! وقتی از آن جا می گذشتیم به یاد کتاب "فرار از زمان" نوشته ی "مارگرت پیترسون هدیکس" افتادم. شاید به خاطر این که مردمی را در آن جا نگه داشته بودند تا از توریست ها برای دیدن زندگی خصوصی آنان پول بگیرند. خب آن بیچاره ها هم ناسلامتی انسانند!

امتداد جاده ما را به جایی می برد که دو رودخانه ی Sungai Klah و Sungai Tesong به هم می رسیدند. ساعتی نیز در آن جا گذراندیم و به سمت خانه به راه افتادیم. راه برگشت را از مسیری دیگر انتخاب کردیم. در بین راه نیز در رستورانی نگه داشتیم که از سال 1926 مشغول به کار بود. یعنی دقیقا 82 سال! روی یکی از ستون های این رستوران نیز تکه روزنامه ی کهنه ای، قاب گرفته به دیوار زده شده بود با این مضمون: "Best In The Country".

اوه یادم رفت! سعی کنید اگر می خواهید به این مکان تفریحی بروید؛ حتما جاده ای فرعی انتخاب کنید تا از پرداختن حدوداً 20 رینگیت عوارضی مصون بمانید!!!

چادر ها ی ما ورودی

استخر آب سرد، ماساژ آبی سمت راست و سرسره ی آبی سمت چپ تابلوی مکان آب پز کردن تخم مرغ

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 4:34 PM |

دیروز همراه یکی از آشنایان به eye on Malaysia رفتیم. این مکان در نزدیکی National Theater است. قبل از این که اسم آن را با چشم خود روی تابلو ها ببینم، فکر می کردم I own Malaysia است! خلاصه، از حدود ساعت 6 عصر آن جا بودیم و بعد از گشت و گذار اولیه، من و برنا پیشنهاد دادیم که برای اولین تفریح روی دریاچه، قایق سواری کنیم. از نگهبان که پرسیدیم، معلوم شد قایق سواری تا سال آینده تعطیل است و این چند قایق سوار روی آب هم از کارکنان هستند و برای مسابقه خود را آماده می کنند. پس برای سوار شدن به چرخ و فلک راه افتادیم. آن طور که شنیده بودیم؛ می گفتند این چرخ و فلک جزء بلندترین هاست ولی به نظر من اصلا بلند نیامد! بلیط گرفتیم (adults: 15RM & child: 8RM) و سوار شدیم. در هر کابین 8 نفر می توانند بنشینند. کابین، سقف دار و دارای air condition است.

واقعا می توانم بگویم کلمه eye on Malaysia به درستی انتخاب شده است. از آن جا تمام Kuala Lumpur دیده می شد و به خصوص با نورپردازی ها زیباتر جلوه می کرد.

بعد از 5 دور چرخیدن، پیاده شدیم و پس از صرف شام، درست راس 8 در کنار چرخ و فلک، برنامه ی رقص نور آغاز شد. در اصل می توانم بگویم سینمایی بود که پرده اش را با آب درست کرده بودند و با پروژکتور روی آن شو هایی از مالزی به همراه رقص نور انجام می داند. بسیار زیبا بود. این برنامه یک بار دیگر حدود ساعت 9 هم اجرا شد و سپس پایان یافت.

 

چرخ و فلک روی دریاچه     رقص نور

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 8:55 PM |

11:20 شب چهارشنبه 13 تیر 86 با هواپیمای بوئینگ 747، به سمت تهران حرکت کردیم و فردای آن روز ساعت 3 صبح به وقت ایران به آن جا رسیدیم و یک راست با تاکسی فرودگاه به طرف خانه ی عمویم حرکت کردیم. یکی دو روز آن جا ماندیم و سپس به خانه ی عمه ام رفتیم. روز چهارم به کرج رفتیم تا دوستان و اقوام دیگر را نیز ببینیم. ابتدا، مادرم برای دیدن همکارانش، به محل کار خود رفت و پدرم مرا برای دیدن دوستان دوران راهنمایی ام به مدرسه ی بهارستان برد و قرار شد دو ساعت بعد، او را در پارک شرافت - نزدیک مدرسه - ببینم. یادم می آید در دوران کودکی چه قدر در آن پارک بازی می کردم...!

پس از دیدن دوستان، من و پدرم ناهار پیتزا صرف کردیم و به قصد خانه ی دوست خانوادگی (که برادرم آن جا بود)، به راه افتادیم و نیم ساعت بعد آن جا بودیم. شب را نیز آن جا سپری کردیم و فردایش به تهران بازگشتیم.

10 روز بعد با قطار درجه ی یک (غزال)، به سمت مشهد حرکت کردیم.

در ایستگاه قطار مشهد، عموی بزرگم و یکی از نزدیک ترین دوستان مادرم به استقبالمان آمده بودند و ما را به خانه ی پدر بزرگم (پدرِ مادرم) رساندند. پس از یک روز، به خانه ی عمو و بعد هم عمه ی بزرگم رفتیم و یک شب نیز در خانه ی هرکدام خوابیدیم.

شب دیگر در خانه ی دایی بزرگ و فردایش در خانه ی خاله خانم! همان روز که در خانه ی خاله بودیم، نزدیک ظهر همه ی خانواده با هم به طرف اَخلَمَد به میهمانی کوچک ترین دایی، حرکت کردیم. اَخلَمَد یکی از زیبا ترین و خوش آب و هوا ترین روستاهای اطراف مشهد است. در آن جا ناهار خوردیم و والیبال بازی کردیم تا این که بنا شد عصر به هفت آبشار آن جا که در ارتفاع بالایی قرار دارد برویم، اما از آن جایی که چند روز بود که کم خوابی مرا کسل کرده بود، به همراه پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله و پدرم نرفتیم و بقیه رفتند. هنگامی که برگشتند آن قدر از آن جا تعریف کردند که بسیار حسرت خوردم که چرا نرفته ام. خلاصه! سرتان را درد نیاورم؛ برگشتیم و صبح فردای آن روز به طرف دَرِگَز، زادگاه پدر و مادرم در فاصله ی 270 کیلومتری مشهد، حرکت کردیم.

وقتی به خانه ی مادربزرگ (مادرِ پدرم) و عمویم رسیدیم به دستور مادربزرگم برایمان گوسفند قربانی کردند.

آن جا به منطقه ای کوهستانی، دارای رود پر آب و بسیار خوش آب و هوا به نام "زُو" رفتیم. ترکیبی از کوه، دشت، آب و سرسبزی در یک جا جمع شده بود. پس از پیاده روی بسیار برای رسیدن به چشمه – که البته قصد داشتیم ولی نه رمق! – وسط راه جایی نشستیم و برای ناهار جوجه کباب زغالی خوردیم.

پس از 11 روز نیز به مشهد باز گشتیم. در این مدت مادربزرگم – خدا حفظشان کند - شعر های زیبای ترکی و فارسی برایم می خواندند و من تا حدودی آن ها را یادداشت کرده ام:

 

"اوجَ داغلَر باشِندَ، سَسلَرم سَنَ / آق سینَمی ایستیندَ، بَسلَرَم سَنَ / اللهَ آند اُلسِن، ایستَرَم سَنَ / آی دُلَن عِیدِ، گون دُلَنِیدِ / سَن دَکِ (مینا جان)، قاشِ گُز مَندَ اُلِیدِ / اوجَ داغلَر باشِندَ، بیر سورِ گُویِن / اَللَرِم حَنالِدِ، بُوینیندَ گُویم / سَن نَجِر بیر مینا سَن، من سَننَن دُیِم!"

 

"خداوندا دو تا یاری به من ده / یکی جاهل یکی کامل به من ده / یکی کامل برای کار کردن / یکی جاهل برای دست به گردن / ...!" ...

در مشهد به خانه ی دایی های دیگر هم رفتیم. پس از چند روز باز هم به همراه دایی ها و خاله و پدربزرگ و مادربزرگ به روستای دیدنی "نُوغُندَر" و سد "چالی دره" رفتیم. در "نوغندر" پس از 2 ساعت کامل به دنبال جای خالی گشتن، بالاخره جای نسبتا خوب و همواری در یک باغ پیدا کردیم و نشستیم. پس از صرف ناهار باغبان آمد و گفت که باید از آن جا برویم. ما هم که با بدبختیی جای خالی پیدا کرده بودیم و حاضر نبودیم تکان بخوریم، گفتیم هزینه را می پردازیم و باغبان جواب داد: "می شه نفری 1000 تومان، خب چند نفرین؟ 1-2-3 و ... . می شه 17000 تومان!"

ای کاش، مسئولان قدری به فکر این مناطق بسیار زیبا مانند "اخلمد"، "زُو"، "نوغندر" و ... باشند و برای آن ها، جاده، پارکینگ و مکان های اتراق مناسب در نظر بگیرند تا گردش گران از گردش خود لذت ببرند و کلافه نشوند. این جاست که تفاوت کشور ما با کشورهای دیگر مانند همین مالزی مشخص می شود. باور کنید اگر آن مناظر در مالزی می بود؛ هزاران هزار توریست را به آن جا می کشاند...!

پس از 4 روز با دوست مادرم تصمیم گرفتیم که به ویلای آن ها به تنکابن برویم. پس به راه افتادیم و در وسط راه در گرگان، به خانه ی یکی دیگر از دایی هایم رفتیم. سپس فردای آن روز صبح زود حرکت کردیم و ظهر در تنکابن بودیم. دو روز آن جا ماندیم و به تهران برگشتیم. البته راه تنکابن - تهران که تقریبا 4 ساعته طی می شود را ما در 10 ساعت طی کردیم! و این در حالی بود که از مرزن آباد تا کرج، جاده یک طرفه بود! جالب بود که ظاهرا مسأله کارت سوخت هم حل شده بود و تاثیری در روند ترافیک ایجاد نکرده بود!

در مدتی که در مالزی بودیم، مادرم احساس کسالت در ناحیه ی معده ی خود می کردند ولی به نتیجه ای نرسیده بودند، تا این که در مشهد به مطب یکی از بهترین پزشکان رفتند و پس از آزمایش های بسیار، زخم اثنی عشر و عفونت معده تشخیص داده شد. هم چنین پزشکان دیگر پس از تست های مختلف، گفتند که شما مشکوک به سرطان هستید و خلاصه انتهای سفر ما به دلهره و ناراحتی ختم شد.

در هفته ی آخری که در تهران بودیم، مادرم به 2 آزمایشگاه دیگر نیز رفتند و معلوم شد که نتایج آزمایشگاه قبلی جای تامل بسیار دارد!!!!!

البته در این جا نکته ی جالب این است که هیچ کدام از 3 آزمایشگاهی که مادرم به آن جا رفتند، نتایج یکسانی نشان ندادند و این سوال برای ما ایجاد شد که واقعا به استناد کدام نتیجه، مردم به زیر تیغ جراحی می روند؟! به هر حال امیدوارم کار هیچکس به دوا و دکتر نرسد.

بالاخره آخر همان هفته ی پر استرس، جمعه 26 مرداد، با فکر راحت تری به مالزی برگشتیم.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 11:59 PM |

شاه قبلی تایلند و شاه های قبل از او که در بانکوک زندکی می کرده اند (نه در آیوتایا) در  Grand Palace (قصر بزرگ سلطنتی) ساکن بوده اند. این قصر در مرکز شهر بانکوک واقع است و از ساختمان های وسیعِ ساخته شده به سبک چینی، پُر!

از آن جایی که می گویند توریست تایلند تقریبا 3 برابر مالزی است؛ ممکن است یک چهارم این جمعیت را در آن قصر درحال بازدید ببینید!

هنگامی که ازGrand Palace  بیرون آمدیم خود را در میدانی وسیع یافتیم که دور تا دور این میدان ساختمان هایی بود که شاید ادارات مربوط به امور نظامی را شامل می شدند با تانک ها، توپ ها و مجسمه هایی از سربازان. 

از این محوطه ی جنگی رد شدیم و به پارکی رسیدیم و خب از آن جا که خیلی خسته بودیم (هوا هم از گرمی کم لطفی نمی کرد!) نشستیم و مقداری آب نوشیدیم. یک دفعه یک راننده ی توک توک آمد و شروع کرد با پدر من صحبت کردن و او را راضی کرد که با 50 بات ما را دور بانکوک بچرخاند (چه واقعه ی عجیبی!). البته از آن جایی که روز قبل دوستمان (یادتان هست که ما با دوستمان در سفر بودیم!) چنین توک توکی یافته بودند و آخر سر این توک توک آن ها را قال گذاشته و رفته بود؛ من به پدرم هشدار دادم که ممکن است چنین بلایی بر سر ما نیز بیاید؛ ولی پدرم گفتند که جای نگرانی نیست، چون ما چیزی از دست نخواهیم داد! خلاصه سوار شدیم و او ما را به چند معبد (دوباره با بودای نشسته و خوابیده و...!) برد و ما به او گفتیم که از دیدن معبد خسته شده ایم؛ ما را به مکان های دیگری ببر! او نیز فکر کرد ما از سر گنج بلند شدیم، ما را به جواهر فروشی برد!! خب ما هم نگاه کردیم و با سنگ های قیمتی که از معدن های خود تایلند استخراج می شوند؛ آشنا شدیم، که نام های آن ها Ruby  - به رنگ قرمز -، 

Sapphire – به رنگ آبی - و Amethyst - به رنگ  زرد – است. بیرون آمدیم و در حالی که می خواستیم به هتل برگردیم؛ راننده گفت که به خاطر من بیایید تا به دومین جواهر فروشی به نام GEMS GALLERY برویم تا بتوانم گاز مجانی به دست آورم. خب، ما هم گفتیم که به خاطر او خواهیم رفت!

آنجا بزرگترین کارگاه ساخت و فروش انواع جواهرات لوکس بود. اجناس اعلا و به قول مادرم خارق العاده با قیمت های گزاف فقط برای مایه دار ها، در زیر ویترین ها آماده ی فروش بود (البته ناگفته نماند که با سلیقه ی من جورنبود!). خلاصه با نگاهی کوتاه از آن جا بیرون آمدیم و به سمت توک توک به راه افتادیم. او را در آن پارکینگ نامتناهی یافتیم. هنگامی که به او گفتیم که واقعا می خواهیم به هتل برگردیم؛ ناگهان گفت که من نمی دانم هتل شما کجاست!! دیگر باور کردنی نبود! ما را تا این جا آورده بود که بعد به هتل ببرد و حال می گوید که نمی داند هتل کجاست! خب، ما هم از توک توک جُم نخوردیم و گفتیم باید یک تاکسی با 50 بات برای ما پیدا کند.

کاملا مطمئن شدیم که نقش اصلی بسیاری از این توک توک ها پیدا کردن مشتری برای مراکز تجاری است و در واقع در آمدشان بیشتر از پورسانتی است که از صاحبان فروشگاه ها و رستوران ها و ... می گیرند. 

بعد از ربع ساعت، پدر و مادرم به این نتیجه رسیدند که اگر خودشان دست به کار شوند بهتر از امید بستن به این راننده است (ضمنا نم نم باران هم شروع شده بود). بالاخره بعد از نیم ساعت یک تاکسی حاضر شد با قیمت 80 بات ما را به هتل برساند. راننده مسنی بود که انگلیسی می دانست و کلی صحبت کرد. در مسیر، خود را در میدانی یافتیم که به نظرم میدان شهدای آن ها بود، یعنی در وسط میدان 5 یا 6 مجسمه بودند و وقتی از راننده پرسیدیم؛ گفت که آن ها نماد هایی از نیروی دریایی، هوایی و زمینی در آخرین جنگ تایلند یعنی در جنگ جهانی دوم، هستند.

بالاخره به هتل رسیدیم و با عجله وسایل را جمع و جور کردیم تا 2 ساعت دیگر به سمت فرودگاه حرکت کنیم. سپس تاکسی گرفتیم و با 200 بات به فرودگاه رفتیم.

ولی نکته ای جالب در تایلندی ها دیدم که فکر می کنم شاید کسی به آن توجه نکند: اکثر مردم دستبند های پلاستیکی با رنگ نارنجی مایل به زرد در دست داشتند. چه زن و چه مرد! من واقعا علاقه مند شده بودم که بدانم این دستبند های یک جور و هماهنگ در دست مردم برای چیست؟ و بالاخره درست در آخرین لحظات نوشته ی روی یکی از دستبند ها را خواندم: "I Love the Kingو از راننده ی تاکسی پرسیدم که این چیست؟  در پاسخ خود شنیدم که چون رنگ نارنجی مایل به زرد، رنگ مورد علاقه ی شاه است، مردم این دستبند را در دست می کنند تا بگویند شاه شان را دوست دارند!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/15 و ساعت 0:49 AM |

بعد از تحویل سال، با عجله برای دیدن پایتخت قدیمی تایلند، Ayutthaya (آیوتایا)، سفارت را ترک کردیم و یک تاکسی با قیمت گزاف 1000 بات (به راهنمایی یک تاجر ایرانی فرش فروش) برای آن جا گرفتیم، در حالی که بعدا متوجه شدیم دوستمان با 700 بات رفته و برگشته است!

بگذریم؛ این شهر یکی از زیبا ترین آثار باستانی دنیا است که بعضی ها به آن انشنت سیتی (ancient city) یعنی شهر قدیمی نیز می گفتند. این پایتخت قدیمی شامل معابد و قصر های متعدد همراه با مجسمه هایی از بودا و سربازانش با قدمت بین 200 تا 600 سال پیش است و این قدمت نشان می دهد که حدود 200 سال پیش، هنگامی که کشور برمه (میانمار کنونی) به این کشور حمله می کند؛ آن ها پایتخت خود را از Ayutthaya به Bangkok (بانکوک) انتقال می دهند و فعالیت در Ayutthaya تقریبا متوقف می شود.

وقتی به آن جا رسیدیم متوجه شدیم که در این شهر نمی شود با نقشه و یک راننده تاکسی که اندکی انگلیسی هم نمی فهمید؛ جایی را دید! برای همین او را مرخص کردیم و در حال بازدید از یک معبد با یک تور مسافرتی برخوردیم و با آن ها صحبت کردیم که آیا صندلی خالی دارند یا خیر؟ بعد با کمی چانه زدن بالاخره توافق کردیم که با 1000 بات همراهشان برویم و جلوی هتلمان در بانکوک نیز پیاده شویم! در ضمن در این تور چهره ای آشنا دیدیم که فهمیدیم ایرانی اند و خانم مژگان نام داشتند.

آن قدر ما را در این معبد ها با بودای ایستاده و خوابیده و با کلّه و بی کلّه و ... چرخاندند که فکر می کنم دیگر به اندازه ی موهای سرم بودا دیده ام!

خلاصه، به بزرگ ترین معبد که قاعدتا مرکز این شهر بوده است و شاه در آن به سر می برده، رسیدیم. در ورودی این معبد به مجسمه های بودای بی سر رسیدیم. منظورم از بی سر این است که با گذشت سال ها، سر های این مجسمه ها کنده و تخریب شده؛ اما همین که جلوتر رفتیم، با درختی مواجه شدیم که سر یکی از این بوداها را لا به لای خود جا داده بود! برای گرفتن عکس با این بودا لازم بود روی زمین بنشینیم تا ارتفاعمان از ایشان بالاتر نباشد!

اگر می خواهید نحوه ی عکس گرفتن با این بودا را مشاهده کنید وبلاگ برادرم را ببینید.

 

سر بودا گرفتار در میان درخت! 

در همان معبد، در زیر یکی از سربازان بودا، تابلوی بسیار کوچک زنگ زده ای با یک نقاشی از بودای بی سر و همچنین سر یک آدم پشت آن و خط قرمزی رویش (به معنای عکس گرفتن با بودای بی سر، ممنوع) دیده می شد. خانم مژگان نیز که مانند من شوخ طبع و کمی قانون شکن بودند (!)؛ به من گفتند که با دوربینشان از ایشان در همان وضع عکس بگیرم! عکس را گرفتم که ناگهان صدای سوت یک نگهبان بلند شد و با عجله آمد و تا به خود آییم دوربین را از دستمان گرفت. هر چه خانم مژگان به او می گفت آن را پس بده، نداد؛ من رفتم و گفتم آن را Delete می کنم، پس نداد. آخر دویدم و پدرم را آوردم و با پا در میانی او بالاخره دوربین را پس داد و جلوی رویش آن عکس را Delete کردیم! فکر می کنم خاطره ی این روز هیچ وقت از یاد خانم مژگان نخواهد رفت!

 

یکی از سرباز های بی سر بودا 

راستی در این تور یک زن و شوهر آمریکایی به نام مایک و بو (Bev ) نیز بودند. آقای مایک خیلی به نظر خون گرم می آمد طوری که خیلی زود با ما هم صحبت و دوست شد. این زوج خیلی باورهای مذهبی داشتند و در پاسخ سوال برادرم که از آنها پرسید آیا بچه دارید یا خیر؟  گفتند: خدا به ما فرزندی داد ولی بعد از ما پس گرفت! ضمنا دوست داشتند که ایران را ببینند.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/01/11 و ساعت 3:2 PM |

تصمیم گرفته بودیم موقع تحویل سال نو، خود را به کنار یک سفره هفت سین برسانیم و هم زمان با میلیون ها ایرانی آغاز سال جدید را جشن بگیریم. بدین منظور از طریق اینترنت متوجه شدیم که مراسم تحویل سال از ساعت 6 صبح در سفارت ایران در تایلند برگزار می شود.

باری، شب روز چهارشنبه – یعنی سه شنبه شب – زود به رختخواب رفتیم تا فردای آن روز یعنی چهارشنبه، ساعت 5 صبح برای رفتن به سفارت و شنیدن صدای شلیک توپ در موقع تحویل سال از تلویزیون ایران، آماده شویم. لازم به ذکر است که در تایلند، زمان تحویل سال جدید ساعت 7:07:26 صبح بود که به وقت مالزی 8:07:26 صبح می شد.

ساعت 6 صبح بود که با فریاد مادر و پدرم برخاستم و همه با عجله بعد از لباس پوشیدن برای خوردن صبحانه به سمت رستوران هتل به راه افتادیم.

حدود ساعت 6:30 بالاخره یک تاکسی پیدا کردیم که راننده اش به زور، کمی انگلیسی می فهمید و به سمت سفارت راه افتادیم. با این که قبلا از اینترنت، آدرس سفارت را پیدا کرده بودیم؛ باز هم به دلیل نا آگاهی راننده از مکان آن جا، چند بار از مسیر دور شدیم! ساعت 7 بالاخره به خیابان Sokhomvit (سوخوم ویت) رسیدیم و وارد فرعی آن شدیم و دیدیم که کوچه های فرعی این خیابان بسیار زیاد است...!

با عجله و هول، دنبال فرعی شماره ی11 می گشتیم و به راننده می گفتیم: Please go faster!

او هم تعجب کرده بود و می گفت برای تحویل سال که نباید عجله داشت! ما برایش توضیح دادیم که سال شمسی در ساعت مشخصی تحویل می شود!

بالاخره سفارت را پیدا کردیم؛ ولی دیگر هیچ کدام عجله ای نداشتیم! زیرا که ساعت 7:09 یعنی 2 دقیقه بعد از سال تحویل به آن جا رسیده بودیم! این همه تلاش بي­فايده بود و مي­گويند در هنگام سال تحويل هر کجا که باشي؛ در سال آينده نیز بيشتر وقتت را همان جا خواهی بود...!

به هر حال پیاده شدیم و داخل رفتیم و دیدیم همه با هم رو بوسی می کنند. ما هم که کاری نداشتیم؛ با سفره ی هفت سین عکس گرفتیم و آن ها را تماشا کردیم تا این که خانمی آمد و با من و مادرم رو بوسی کرد و بعد ها فهمیدیم که این خانم همسر آقای سفیر بوده اند!

 

 سفره ی هفت سین سفارت تایلند

 

آن ها خیلی مهمان نواز بودند چون با این که ما غریبه بودیم، به من و مادر و پدرم، تقویم سال 1386 و به من و مادرم، هدیه کوچکی (دو تا نمک دان به شکل آدمک با یک روبان زیبا) دادند و بعد ما را به صرف صبحانه دعوت کردند. صبحانه عدسی و نانی شبیه تافتون بود ولی ما که قبلا صبحانه خورده بودیم؛ به زور نصفه بشقابی خوردیم و خداحافظی کردیم!

با این که خوش گذشت؛ ولی خیلی بد شد که به خاطر 2 دقیقه سال تحویل را از دست دادیم.

و البته قسمت جالب قضیه:

هنگامی که فردای آن روز، رو به روی هتل دنبال تاکسی می گشتیم، ناگهان به آن راننده ی تاکسی برخوردیم! به او گفتیم که تو، دیروز ما را با 2 دقیقه تاخیر رساندی و او تازه متوجه شد که این قضیه چه قدر برای ما مهم بوده است. شاید برای همین هم حاضر شد با قیمتی خیلی کمتر از روز قبل، ما را به مقصد، یعنی بازدید از گرند پَلِس (Grand Palace) برساند. هر چند وسط راه نمی دانم به چه دلیلی پشیمان شد و بدون اینکه پولی بگیرد، ما را به توک توکی (Tuk-Tuk ) تحویل داد و شاید هم فرار کرده بود!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 1:19 AM |

 آن روز با گرفتن یک ماشین ون، به سمت پاتایا(Pataya) ، زیبا ترین شهر ساحلی تایلند حرکت کردیم. فاصله ی بانکوک تا آن جا را در 2 ساعت و 30 دقیقه سپری کردیم و هنگامی که به آن جا رسیدیم با دلالی آشنا شدیم که قرار شد ما را تا شب در پاتایا بگرداند و مکان های دیدنی را نشانمان دهد.

اولین مکان پارک  یا باغ گیاه شناسی گرمسیری و تفریحگاه (Resort  & Tropical Botanical Garden) «Nong Nooch» نام داشت ولی متاسفانه به علت دیر رسیدنمان به آن جا فقط فرصت کردیم تا نمایشی به نام «Thai Cultural Show House»، مشتمل برنمایش جنگ دو پادشاه روی فیل ها (اشاره به جنگ دو پادشاه تایلند و برمه)، رقص های محلی و Boxing را ببینیم. هم چنینElephants Show  شامل فوتبا ل، بولینگ  (Bowling)، بسکتبال و عملیات آکروباتیک فیل ها را تماشا کردیم. ضمنا با پرداخت 50 بات  (Baht)- که تقریبا معادل 5 رینگت است - هر کسی می توانست با فیل ها عکس بگیرد.

Alcazar Show  هم از دیگر هنر نمایی های تایی هاست که طرف داران زیادی دارد. صحنه آرایی بسیار زیبا و نظم و ترتیب در نمایش از ویژگی های بارز این نمایش بود.

راستی به جای توک توک در پاتایا بیش تر تاکسی بار (وانت هایی که از اتاقکشان مانند توک توک استفاده می کردند) پیدا می شد.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 0:51 AM |

آن روز تصمیم گرفتیم بعد از خوردن صبحانه، پیاده به سمت بازاری که فقط  روزهای شنبه و یک شنبه بر پا بود و تایی ها آن را Day Market می نامند؛ در کنار پارک معروف چاتوچاک (Chatuchak) حرکت کنیم.

ابتدا روی نقشه ی خود از شهر بانکوک، مکانمان را یافتیم؛ بعد پارک چاتوچاک را. سپس راه افتادیم و از کوچه های تو در توی شهر بانکوک رد شدیم و هنگامی که به بازار رسیدیم به این نکته پی بردیم که لقمه را دور دهانمان چرخانده ایم و مسیر یک ربع ساعته را در یک ساعت کامل طی کرده ایم!

اما همان یک ساعت چرخیدن اضافی با ارزش بود زیرا اگر در تمام مدت اقامتمان در تایلند می خواستیم در تاکسی یا توک توک بنشینیم؛ از فرهنگ و آداب و رسوم مردم این کشور بی خبر می ماندیم!

بله، همان طور که می گفتم؛ در آن کوچه ها، بارها از چند نفر مکان پارک را پرسیدیم و آن ها با رویی خوش به مسافران نا آشنا پاسخ دادند! این از فرهنگ خوبشان! ولی این فرهنگ خوب کجا و آن سگ های وِل گَرد کجا!! فکرش را بکنید که در وسط بانکوک پایتخت کشور تایلند، فقط سگ ریخته بود و سگ ریخته بود و سگ! راستش این قضیه با جیغ های بنفش خانم خانواده ی دیگر و مستفیض شدن گوش های ما از آهنگ دل نواز آن و خنده همراه بود!

بازار، اجناس خوبی داشت با قیمت های متعادل، ولی متاسفانه از 10 فروشگاهش 6 تای آن، اجناس دست دوم می فروختند و همان جا بود که ما از خرید پشیمان شدیم!

عصر آن روز به بازار شب یا Night Bazaar ، رفتیم. اجناس عالی با قیمت های خوب...! بعد از آن به سمت شهر بازی که کنار بازار بود رفتیم و با چرخ فلکی به عظمت یک ساختمان 25 طبقه رو به رو شدیم؛ ولی متاسفانه به دلیل خستگی بیش از حد برادرم از سوار شدن، پشیمان شدیم!

در همان مکان در پی خرید آب بودیم که به ناگاه به رستورانی با موسیقی زنده رسیدیم و خُب چون خانوادگی دوستدار موسیقی هستیم - مخصوصا برادرم -؛ ایستادیم به تماشا! 2 موسیقی که به طور کامل اجرا شد؛ تصمیم گرفتیم برگردیم ولی ناگهان سر جایمان میخکوب شدیم! صدای آهنگ آرش، خواننده ی ایرانی، ما را نگه داشت! برگشتیم و دیدیم یک خواننده ی تایی (Thai) به همراه گروهی سعی در اجرای آهنگ آرش دارند. او با کلماتی نامفهوم و غلط می خواند:

« برو برو دلم تو تو رو می هاد... دیگه دیگه نَمی هام ببینم... برو برو دلم جای دیگه دیگه... دیگه دیگه نَمی هام ببینم...!»

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86