تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

1 2 3 ... و تمام!

چشم به هم زدیم و دیپلم گرفتیم! (البته اگه کارمون به شهریور نکشه!)

یه دوره از زندگی تموم شد و رفت...! به همین سادگی... کمی باورش سخته، نمی دونم چرا وقتی داری یه مرحله رو سپری می کنی، همه چیز کشداره و تمومی نداره؛ ولی همین که تموم شد تازه می فهمی که فقط لحظه ای بود و گذشت و دیگه نمی تونی برش گردونی...

زندگی همینه! همه چیز خیلی زود می گذره و می گذره و می گذره و چشم از هم باز می کنی و می بینی رفتی اون دنیا، به ابدیت...!

لحظه ها می گذرن و تنها کاری که می تونی بکنی اینه که اون ها رو قدر بدونی – که البته کاری است بس مشکل! – فقط همین.

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

...!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1387/03/22 و ساعت 3:9 PM |
چینی ها میگن: اگر می خواهی شاد باشی برقص، اگر می خواهی آرام باشی بجنگ و اگر می خواهی فراموش کنی، بنویس!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1387/02/15 و ساعت 11:6 AM |
خدايا به داده و نداده و گرفته ات شكر: كه داده ات نعمت است؛ نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان!  
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1387/01/31 و ساعت 8:35 PM |

هرگاه دیدی گناهی اون قدر بزرگه که نمی شه ببخشیش، بدون که از اون از کوچیکی قلبته نه از بزرگی گناه!!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/11/19 و ساعت 11:12 PM |
هفته ی پیش که پگاه، دوستم، هم خونمون بود داشتیم با مامان راجع به آدم ها و دوستی ها و ... صحبت می کردیم. مامان گفت که باید آدم تو دوستی هاش یا در اصل تو روابط اجتماعی اش با هر کسی، یه حریمی رو رعایت کنه و برای خودش یه حفاظ و چهارچوب دورش بذاره تا هر کسی نتونه وارد بشه. بعد من فکر کردم که این حریم می تونه مثل ابر های الکترونی باشه که ما توی شیمی می خونیم. هر اتمی برای خودش هفت تا لایه داره و توی هر لایه – که حالا یکی بهش نزدیک تره و یکی دور تر – چند تا الکترون داره. مثلا توی لایه ی اول 2 تا الکترون هستند. تو دومی 8 تا و ... . روابط آدم ها و حریم هاشون هم می تونه این جوری باشه. مثلا توی اولین لایه ی حریمی انسان، دو الکترون اول که پدر و مادر هستن قرار می گیرن. توی لایه ی بعد می تونیم خواهر و برادر ها رو قرار بدیم. توی لایه ی بعد دوستان و همین طور که این لایه ها از هسته یا همان "من" آدم دور می شن، فاصله های حرمتی هم بیش تر می شه. به نظرم چیزه جالبی کشف کردم. نظر شما چیه؟!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/10/30 و ساعت 5:5 PM |

این چند وقتی که معلم ریاضی مون رفتن مکه، ما (بچه های کلاس) به این نتیجه رسیدیم که برای تمرین ها باید وقت بیش تری بگذاریم، چون خیلی توشون مشکل داریم. از طرفی این آقایی که می آن جای آقای اشرفی، یه حل المسائل دارن که فقط از روی اون می تونن ما رو راهنمایی کنن!

برای همین از اون جایی که از کلاس ریاضی 5 نفره ی ما، 3 نفر حل المسائل دارن، گفتیم یه روز بعد از ظهر بمونیم مدرسه (با هماهنگی با دبیر ریاضی و خانواده هامون) و خودمون مسائل رو حل کنیم. دوستام هم کلی پیش مامانم قول دادن که فقط تمرین حل می کنیم و راجع به موضوعات دیگه صحبت نمی کنیم. ولی بعد از حل کردن 6-5 تمرین از روی حل المسائل و توضیح دادن خودمون برای خودمون، بچه ها شروع کردن به صحبت از مسایل متفرقه و بعد از نیم ساعت هم گفتن ما خسته شدیم بریم خونه. اون روز، من این قدر از دست اون ها عصبانی شدم که حد نداشت.

دوباره دفعه ی بعد نوبت به امتحان جبر رسید. آقای اشرفی ما رو قسم داده بودن که امتحان هایی را که برامون گذاشتن، کنسل نکنیم. روزهای شنبه حسابان، جبر، هندسه داریم و امتحان اول هم قرار بود شنبه همین هفته برگزار شود که ما رو بردن اردو و امتحان هم کنسل شد.

بچه ها گفتن که چون همه ی روز ها، برامون امتحان گذاشتن، تنها وقتی که می تونیم امتحان بدیم، بعد از ظهرها هست. دبیر هم گفتند تنها روزی که می تونم امتحان بگیرم روز جمعه عصر همراه با امتحان پسرها ساعت 4:30 تا 6 است. من فورا یاد روزی افتادم که موندیم مدرسه و چه قدر وقت من تلف شد. خب، اون ها راهشون نزدیکه. ولی من خونه ام نسبت به مدرسه، خیلی دوره. با مترو تا خونه باید 1:30 ساعت تو راه باشم. انصافه؟! تازه از طرفی دیدم ساعت امتحان هم بد موقعی هست. یعنی من اگه می خواستم بمونم زودتر از ساعت 7:30 یا 8 شب، خونه نمی رسیدم. غیر از این، تا زمان شروع امتحان کجا می رفتم؟ علیرغم این که دوستان محترم هر کدوم پیشنهاد دادن که برم خونشون و از لطفشون هم ممنونم، ولی گفتم من نمی تونم بمونم. بنابراین اجبارا برای امتحان نماندم. چند روز بعد آقای دبیر منو دیدن و گفتن: «مثل این که شما اصلا نمی خوای امتحان بدی؟». منم گفتم: «من می خوام؛ چرا ندم؟ شما امتحان رو تو ساعت رسمی مدرسه برگزار نکردین! من هم نمی تونم در غیر ساعات رسمی مدرسه بمونم.»

حالا نکته ی جالب این جاست که دیروز ما امتحان حسابان داشتیم، دبیر اومدن و گفتن به خاطر این که دستگاه فتوکپی مدرسه خرابه، امتحان کنسل می شه و بچه ها هم از خدا خواسته - با وجود مخالفت شدید من - کنسلی امتحان رو پذیرفتند و آقای دبیر هم که دانشجو هستن، رفتن دانشگاهشون! و جالب تر این که فردا هم امتحان هندسه داریم که به خاطر عید قربان مدرسه تعطیل است. و باز هم امتحان کنسل شد!

امروز هم نزدیک بود عصر یه کلاس فوق العاده تشکیل بدن؛ برای این که تمرین های هندسه مونده، در حالی که امروز صبح دو زنگ فیزیک داشتیم و از دبیر اجازه گرفته بودیم که سر زنگشون هندسه حل کنیم. سر کلاس من پای تخته بودم و انگار برای خودم تمرین حل می کردم. 3 نفر که حل المسایل داشتن، یه نفرم رفته بود بیرون داشت دینی می خوند. زنگ دوم هم معلم گفت من نمی آم سرکلاس. بچه ها هم نشستن برای خودشون صحبت کردن. واقعا برام خیلی عجیبه امتحانات صبح رو بنا به دلایل متعدد کنسل می کنند، از فرصت کلاس ها خوب استفاده نمی کنند و به جاش می گن بعد از ظهر بیایم.

خلاصه این که، دارم تجربه های جدید کسب می کنم و به نظرم باید سعی کنم خودم گلیم خودمو از آب بکشم. در حال حاضر، به کلاس مدرسه و دوست تکیه کردن کار خیلی اشتباهیه.
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/09/28 و ساعت 6:44 PM |

امروز 23 مهر ماه برابر با 15 اکتبر 2007، قرار است تمام وبلاگ نویسان جهان در صورت تمایل، یک پست خود را به موضوع محیط زیست اختصاص دهند؛ به نوبه ی خود می گویم که مسایل زیست محیطی باید از همان دوران کودکی به بچه ها آموزش داده شود. مثلا بحث آشغال ریختن روی زمین یکی از همین مسایل است. برای نمونه، اگر حیاط مدارس را بررسی کنیم؛ بعد از تعطیلی، آن جا را به تمیزی صبح نخواهیم یافت؛ و این نشانه ی خوبی نیست، چون همین بچه ها در آینده زباله های دیگر و خطرناک تری علاوه بر پوست خوراکی و ... را در طبیعت خواهند ریخت و محیط زیست را آلوده تر خواهند کرد.

بد نیست در این جا خاطره ای از خود بگویم. مادرم تعریف می کنند وقتی که حدود 5-6 سال داشتم، در جایی که سطل آشغال وجود نداشت، زباله ی خود را در جیبم می ریختم و در اولین سطل آشغال، خالی می کردم. روزی به میهمانی رفته بودیم، هنگامی که برای خود نارنگی پوست می گرفتم، فراموش می کنم که پیشدستی جلویم است و به خیال این که آن جا، سطل آشغال نیست، پوست نارنگی را در جیب خود می ریزم! آن طور که شنیده ام حضار از کار من تعجب می کنند و مادرم برای آن ها، توضیح می دهند که من همواره آشغال ها را داخل سطل آشغال می ریزم و اگر نبینم، در جیب خود یا کیفم قرار می دهم!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/07/23 و ساعت 3:6 PM |

سال ها، ماه ها، هفته ها، روز ها و لحظه ها – هر کدام – مثل یک گلدانِ خالی است، مثل هر گلدان خالی

می توان در آن گیاهی سبز کاشت

مثل هر گلدان خالی می توان در آن گل کوکب کاشت

می توان در آن گل میخک کاشت

می توان در آن گل سنبل، گل سوسن، گل لاله، گل لادن، یا هر بوته ی زیبای دیگر کاشت

می توان...

سال ها، ماه ها، هفته ها، روز ها و لحظه ها – هر کدام – مثل یک گلدانِ خالیست. مثل هر گلدان خالی می تواند جای مشتی خاک باشد

می تواند ظرفی از خاشاک باشد

مثل هر گلدان خالی

می تواند هم چنان خالی بماند

می تواند...

سالها، ماه ها، هفته ها، روز ها و لحظه ها – هر کدام – مثل یک گلدانِ خالیست، عُمر ها

عُمر هریک از ما

مثل یک گلخانه است

می توان... می تواند...

مهدی معینی

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/07/07 و ساعت 6:29 PM |

... " زندگی همه چیز است، زندگی خداست. همه چیز در جا به جایی است، در جوش و خروش است و این شور مستی حقیقی است و مجاز نیست و خداست. و تا زندگی هست شوق وقوف به وجود باری نیز هست. عشق به زندگی عشق به خداست. و از همه دشوار تر و به نیکبختی نزدیک تر عشق به زندگی با همه ی شدائد و رنج های ناسزاوار آن است. "

پی یر به یاد کاراتایف* افتاد.

تصویر پیرمرد مهربانی که در سوئیس معلم جغرافیش بود و او از مدت ها پیش از یادش برده بود ناگهان به هیئتی بسیار جاندار پیش چشمش آمد. پیرمرد به او گفت: صبر کن! - و کره ی جغرافی ای را نشانش داد. این کُره گفتی جاندار و متحرک بود و اندازه ی مشخصی نداشت. سطح بیرونی آن از قطره هایی تشکیل شده بود که تنگ به هم فشرده شده بودند. این قطره ها در جای خود ثابت نبودند و جا به جا می شدند، گاه چند تایی از آن ها با هم درمی آمیختند و یکی می شدند و گاه یکی به چند قطره تقسیم می شد. هر یک از قطره ها انگار داشت منبسط می شد تا فضای بیش تری را اشغال کند اما بقیه نیز که همین حالت را داشتند از اطراف به آن فشار می آوردند و گاه آن را فرو می بلعیدند و گاه خود در شکم آن ناپدید می شدند.

معلم پیر گفت: زندگی همین است.

پی یر در دل گفت: چه ساده و روشن! چه طور من نتوانسته بودم خود پیش از این به این نکته پی ببرم.

-          خدا در وسط است و قطره ها یک یک می کوشند که منبسط شوند تا هر چه بیش تر او را در خود منعکس کنند. رشد می کنند و با دیگران متحد می شوند یا فشرده و از سطح کُره ناپدید می گردند، به اعماق فرومی روند و دوباره بالا می آیند. مثلا آن کاراتایف را ببین. پخش شد و ناپدید شد. فهمیدید فرزندم؟!

صدایی به فریاد بلند شد که: فهمیدی لعنتی؟! - و پی یر از خواب جَست. ...

 

جنگ و صلح، جلد چهارم، لئون تولستوی

--------------------------------------------------------------

* کاراتایف: از سربازان شرکت کننده در جنگ روسیه و فرانسه که در آخر کشته می شود.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 8:6 PM |
 یک سال گدشت. سالی گذشت از اولین نوشته ی من در این وبلاگ. باری که امسال بهتر بنویسم!
بنابراین امسال، وبلاگم را با یکی از زیباترین متن هایی که خوانده ام آغاز می کنم:
چندی پیش آقای عبدالطیف عبادی برایم نظری گداشته بودند در مورد کوکر - زیباترین پرنده ی ایران-. به علت مشغله ی زیاد بالاخره امروز این متن را خواندم و آن را در ادامه ی مطلب قرار داده ام.
با تشکر از آقای عبادی

ادامه مطلب را بخوانید...
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/04/01 و ساعت 7:3 PM |

امروز صبح امتحان فیزیک داشتم و از چند روز پبش مشغول خواندن بودم. هنگامی که صفحات کتابم را ورق می زدم چشمم به جمله ای افتاد که روزی یاد داشت کرده بودم:

Be proud of what you do…

 

جمله ای دیگر هم چند صفحه ای بعد از آن بود:

 

Great power comes great responsibility!

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 0:5 AM |
ما در قبال هر قدرتی، مسئولیتی داریم.

…A great power, Needs a great responsibility

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/01/03 و ساعت 3:46 PM |

همه آدم‌ها با هم برابرند، اما پول‌دارها محترمترند. همه آدم‌ها با هم برابرند، اما دخترها پرطرف‌دارترند. همه آدم‌ها با هم برابرند، اما بچه‌ها واجب‌ترند. همه آدم‌ها با هم برابرند، اما خانم‌ها مقدم‌ترند. همه آدم‌ها با هم برابرند، اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست. در كل همه آدم‌ها با هم برابرند، اما بعضي‌ها برابرترند !

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1385/12/21 و ساعت 9:36 PM |
نیک بخت ترین مردم کسی است که کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی.

                                    « بو علی سینا»

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1385/08/05 و ساعت 5:53 PM |
سرانجامِ تن آسايي،تسليم مطلق است.
                                             «کوروش کبیر»
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 9:5 PM |
اگر یک طناب زخیم به سوراخ سوزن برود. یک زر اندوز نیز به بهشت تواند رفت! 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1385/07/02 و ساعت 7:34 PM |
جهان امروز از نداشتن داروهایی به نام پرهیز و اخلاق رنج می برد. 

                                                                   «ماری کوری»

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1385/06/18 و ساعت 7:23 PM |
زمان تمدن های بزرگ را نابود می کند و خاطرات قدیمی را به کام خود می کشد!. پس زمان را غنمیت شمار!

                                  «یاستین گوردر»

آنچه ندارد عوض ای هوشیار                             عمر عزیز است غنیمت شمار!

                                  «شیخ بهایی»

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1385/05/27 و ساعت 11:56 PM |
اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم. آن وقت آن قدر احمق بودیم که قادر به درک آن نبودیم!!!!!!!

                                    «یاستین گوردر»

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1385/05/27 و ساعت 11:47 PM |
انسان باش. پاک دل و یک دل. زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مُردن صد مرتبه بهتر از پَست بودن است.

                                                    «چارلی چاپلین» 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1385/05/18 و ساعت 0:21 AM |

هنگامی که سیبی از بالای درخت بر زمین می افتد‌‌ علت فرو افتادن آن چیست؟ آیا

سقوط آن به سبب نیروی جاذبه ی زمین است؟ یا به علت آن که دمش زود شکن

شده یا آفتاب آن را خشکانیده؟ آیا برای آن است که سنگین شده یا باد آن را تکان

داده یا افتادن آن به علت آرزوی طفلی است که زیر درخت ایستاده است و دهانش

برای آن آب افتاده است؟

هیچ یک از این ها به تنهایی علت سقوط سیب نیست. این ها تمام فقط تجمع

شرایطی است که هر رویدادِ اندام وار و طبیعیِ زندگی تحت آن شرایط صورت می

پذیرد. فرد گیاه شناس نیز که به دنبال تحقیقات خود معتقد است که سقوط سیب به

علت فساد یاخته ( سلول) های دم آن یا از این قبیل است به همان اندازه درست می

اندیشید که کودکی که زیر درخت ایستاده ومعتقد است که سیب به آن سبب افتاده

است که او می خواسته است آن را بخورد و دعا کرده است که بیفتد!!!...

                              لئون تولستوی.  جنگ و صلح. جلد سوم

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1385/05/18 و ساعت 0:14 AM |
  1. گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
  2. باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
  3. اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
  4. وقتی عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
  5. متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
  6. بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
  7. اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 1:59 PM |
جوانی مانع جسارت نیست.

                                    لئون تولستوی. جنگ و صلح      

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1385/04/30 و ساعت 0:25 AM |
در آخر این زندگی ما روح خویش را به خدا جسم خویش را به گور و نام خویش را به اقوام جهان تقدیم می کنیم...!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1385/04/29 و ساعت 11:42 AM |