تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

از مدت ها قبل می خواستم از مانی بنویسم. بله، مانی، موش کوچولوی خودم رو می گم. یه موشِ سفیدِ کوچولویِ دم صورتی...! در یک کلام: عشق من! جالب این جاست که من به هر کی که می گم موش دارم، لب و لوچه ش رو یه جور جمع می کنه که انگار چندشش می شه؛ ولی این کوچولوی من این قدر نازه که چندش شدن نداره؛ باور کنین!

فکر می کنم مانی کوچولو الان دیگه 7-8 ماهی داشته باشه و متاسفانه باید بگم که فکر کنم دیگه داره به پایانش نزدیک می شه؛ آخه موش ها حداکثر 1 سال بیش تر عمر نمی کنن...!  ولی خب اشکال نداره، الان که هست؛ پس نباید غصه خورد! حدودا 4 ماه پیش که می خریدمش، یه دوست کوچولوی دیگه هم به اسم پرشیا خریدم که یه موقع احساس تنهایی نکنن؛ غافل از این که موش ها نمی تونن چند تایی با هم زندگی کنن و تنهایی رو ترجیح می دن. بله، هنوز یک ماه نشده بود که روی بدن پرشیا جای زخم و خون دیدم و یک بار هم دعوای مانی و پرشیا رو از نزدیک دیدم! همین که اومدم از هم جداشون کنم مانی چنان گازم گرفت که از انگشتم خون فواره زد بیرون...! بله به این صورت بود که پرشیا تقریبا بعد از 2 هفته از خریداریش، مرد...! خدایش بیامرزد. اون روز من اون قدر کولی بازی در آوردم و اون قدر گریه کردم و تو سرم زدم که خودم شاخ در آوردم! البته تا 3 روز بعدش هم مشکی پوشیدم و لباس عزا تنم کردم. خب حق داشتم! ناگفته نماند که چه قدر هم آشنایان مسخره کردن...!

بله می گفتم! بعد از فوت پرشیا، من موندم و مانی پسر! یه بچه کوچولوی سفید و صورتی... روز ها می شینم و بهش زل می زنم. ولی هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شم...

Pet داشتن سرگرمی خیلی خوبیه، آدم احساس مسئولیت را خوب یاد می گیره. مامان و بابا های عزیز اگه می خواین بچه هاتون مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، حتما براشون یه حیوون خونگی بگیرین، ضرر نمی کنین!

راستی یادم رفت بگم که دو تا لاک پشت هم دارم! یکی از همسایه هامون که می رفت ایران گفت تو مدتی که نیستن از اون ها نگه داری کنم. منم قبول کردم. موجودات جالبین. ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم که اندازه ی مانی دوسشون داشته باشم؛ نمی شه!؟ یعنی هر کار می کنم خب بازم نمی شه!!! شاید بعدا سر فرصت راجع به اون ها هم بنویسم!

مانی و پرشیا  مانی و پرشیا

مانی در قفس  مانی خوابالو!!!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 3:6 PM |
باید همین جا به خودم تبریک و تهنیت عرض کنم، چون که دیشب بالاخره پس از ۲ سال و ۳ ماه، کتاب جنگ و صلح اثر لئون تولستوی که ۱۴۵۷ صفحه است را کلاْ به پایان رساندم!!!  (البته ناگفته نماند که در این میان، ده ها کتاب دیگر هم خوانده ام! )

و در ضمن شما هم اگر کتابِ پیشنهادی دارید، بسیار مشتاقم که بدانم! ؟!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1387/01/07 و ساعت 7:15 PM |

یه دوست کوچولو دارم که اسمش امیر علیه. امیر علی - فکر می کنم – ۵-۶ ساله باشه و خیلی هم دوست داشتنیه... من به این آقا می گم "موش". بله، موش! خیلی بهش می آد. بعد این آقا کوچولو از دست من ناراحت می شد و هی می گفت: "این قدر به من نگو موش!". بنده هم گوشم بدهکار نبود. پریروز تو مراسم استقبال سال نو، مامانش رو دیدم. ایشون گفتن که یه روز امیر علی گفته: "مامان این دختره چرا این قدر به من می گه موش؟!"

-          "خب چی بگه مامان؟"

-          "مثلا بگه گربه!"

-          "خب، اگه تو گربه باشی؛ پس من چی می شم؟! تو موشی، منم گربه که همیشه تو خونه دارم دنبال تو می دوم!"

-          "پس باشه"

خلاصه، بعد از چند دقیقه این آقا کوچولو رو دیدم. بهش گفتم: "چه طوری جناب موش؟" و دیدم که رویش را برگرداند که برود. گفتم: "خب، اگه ناراحت می شی، بهت می گم گربه!"

-          "نه، همون موش بگو!"

-          "خب، باشه! تو موش. حالا تو به من چی می گی؟!"

بعد از این که امیر کوچولو کمی فکر کرد، گفت: "بز!"

و جالب این جاست که امسال سال "موش" است و سال تولد من هم سال "بز"!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1387/01/02 و ساعت 2:33 PM |

من گفتم چهارشنبه سوری قراره بشینم تو خونه، ولی مامان واقعا ثابت کرد که خیلی باحاله! به خودم اومدم دیدم حدود ساعت 9 تقریبا همه ی همسایه ها توی محوطه ی ساختمون آتش درست کردن (البته با اجازه از management) و همین طور از روی آتش ها می پرن و می گن: "زردی من از تو، سرخی تو از من" و مامان من هم اون جا بین جوون ترها، از رو آتش ها می پره و بقیه ازش کم آورده بودن! خلاصه دیدم این طوریه، گفتم کم نیارم و کلی از رو آتش پریدم. آخرش هم شروع کردیم زغال ها رو جمع کردن. به همین سادگی!

و اما مراسم سال نو: دیشب به محض این که متوجه شدم خواهرم، آیسودا، تو مراسم UPM برنامه اجرا می کنه؛ اون قدر شگفت زده و هول شدم که دلخوری ام از شرکت نکردن تو کنسرت علی اصحابی و... یادم رفت. آخه می دونین اگه به خود من بگن برو روی سن وایستا، روپوشی هم روی صورتت بکش، پشتت هم به جمعیت باشه، هیچ کاری هم نکن و ما هم اسمی ازت نمی بریم؛ بازم من دست و پام رو گم می کنم و واقعا نمی تونم. ولی این خواهر من، ماشاالله این قدر اعتماد به نفس داره که خیلی راحت یک برنامه رو به زیبایی اجرا می کنه!

مراسم با اجرای چند ترانه ی زیبا از یک آقا بدون موسیقی، آغاز شد. بعد مجری اعلام کرد که به احترام سرود های "ملی مالزی"، "UPM" و "ملی ایران" به پا خیزیم. متاسفانه کیفیت سرود ملی ایران زیاد خوب نبود. سپس مجری به مهمان ها خوش آمد گفت و به زبان انگلیسی برای مهمان های خارجی فلسفه ی انداختن سفره ی هفت سین رو توضیح داد! بعد از آن نوبت اجرای آیسودا رسید. از اون جایی که آیسودا لباس محلی قشقایی به تن داشت، مجری ازش خواست که هم به انگلیسی و بعد فارسی راجع به لباسش توضیح بده. پس از اتمام توضیحات، شعر "نفس باد صبا..." از حافظ رو خیلی خوب خواند و با تشویق جمعیت از سن پایین آمد. برنامه ی بعد اجرای گروه موسیقی UPM به سرپرستی آقای ریاض الشمس برگزار شد. ابتدا "ای ایران" و سپس دو آهنگ زیبای دیگر. سپس مجری از 7-8 دختر مالایی دعوت کرد که به روی سن برن. اون ها چند وقتی تمرین فارسی کرده بودن و می خواستن آهنگ خیلی شادی رو بخونن و باهاش رشتی برقصن! همه شون هم کلاه هایی گذاشته بودن که روش نوشته شده بود: "Persian Gulf". بعد هم دوتاشون اون بالا خودشون رو معرفی کردن و گفتن که خیلی علاقه دارن که بیان ایران رو ببینن و ما جمعیت هم با شمارش مجری همه با هم گفتیم: "خوش اومدین!" و با تشویق بسیار همراهی شون کردیم که برن و بنشینن. برنامه ی بعد اجرای سه تار آقای ریاض الشمس و دف آقای محمد هوشمند، برادر یکی از دوستان بود. آهنگ های عرفانی "مرده بُدم زنده شدم..." و "بابا حیدر مدد" و آهنگی دیگر را اجرا کردند. سپس مجری از بچه های کوچک و خردسال دعوت کرد که بروند بر روی سن و از اتاق فرمان خواست که آهنگی زیبا برای رقص آن ها بگذارند و نمی دانید که چه کردند!

بعد برای پریدن از روی آتش از همه دعوت شد و چندین آتش بلند هم درست کردند و 10-15 دقیقه هم از روی آتش پریدیم. سپس برای مراسم شام رفتیم. شام سبزی پلو با ماهیچه بود و بسیار خوشمزه! و مراسم پایان یافت!

الآن هم تقریبا 4 ساعت از آغاز سال 1387 می گذرد، هم چنان نوروزتان مبارک!

 

آیسودا بالای سن در حال توضیح لباسش سفره ی هفت سین UPM

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 5:41 PM |

آخه این چه زندگی شلوغ پلوغیه که من دارم؛ نمی دونم! تا از مدرسه فارغ می شم، تازه امتحان های آقا داداش شروع می شه... می گین خب که چی؟!... به نظر شما اگه آدم چهارشنبه سوری رو بنشینه تو خونه، غر نمی زنه؟!

تازه برای شب عید هم می خواستم برم کنسرت علی اصحابی و رضایا و آرمین 2@fm ولی به جاش باید برم تو جشن UPM شرکت کنم. اینم از این!

می خواستیم یه مسافرت کوچولو هم بریم، بهمون ویزا ندادن - چون ایرانی هستیم -. حسابی حالم گرفته شد!

فقط دلم رو به این خوش کردم که دوستم داره از ایران می آد و می تونم ببینمش. (البته احتمال دیدنم هم به اندازه ی نباریدن بارون توی اون روزه!)

به هر حال امیدوارم سال نو – با این اوضاع! – به خوبی به یادم بمونه!!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:11 PM |
نمی دونم چرا این روزها این قدر دلم گرفته. حوصله ی هیچی رو ندارم. جواب های سربالا، شده ورد زبونم. همه اش چپیده ام پای این کامپیوتر. نه درسی، نه مشقی، نه کاری، نه خواب. شب ها خوابم نمی بره. صبح ها تو مدرسه همه اش تو خواب سپری می کنم. دیگه مدرسه هم صفای سابق رو نداره. خسته ام. دلم یه چیزه نو می خواد. تازگی می خوام. پس کی این عید می آد؟؟؟!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/12/23 و ساعت 8:52 PM |

امروز یکی از دوستان تعریف می کرد که: شب قبل در خانه، برادر نوجوانش با کبریت در اتاق خوابش بازی می کرده که ناگهان فریاد "آتش، آتش گرفتم!" بلند می شود. از آن جایی که او، پسری شوخ طبع است؛ اهل خانه این فریاد ها را به حساب شوخی می گیرند و به کار خود مشغول می شوند و هنگامی به خود می آیند که پسر با عجله خود را از انبوه دود به بیرون می اندازد! ظاهرا تمام تشک و ملافه های تختش سوخته ولی خود آسیبی ندیده است. اگر دقت کنید قضیه کمی شبیه "چوپان دروغگو" می باشد!

یادم می آید که حدودا کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. آن روزها از مدرسه تا خانه را پیاده می رفتم و ظهر تا عصر را به علت مشغله ی پدر و مادر، تنها سپری می کردم. یک روز که حوصله ام در خانه سر رفته بود، چشمم به نعلبکی ای افتاد که همیشه در آن چند شمع نیمه سوخته و چند کبریت قرار داشت و در مواقع قطع شدن برق، از آن استفاده می کردیم. صندلی ای برداشتم و آن را زیر کابینت گذاشتم و بالای آن پریدم. به زور با نوک انگشتانم نعلبکی را به دست گرفتم و آرام به طرف سکوی سنگی آشپزخانه رفتم. نعلبکی را آن جا قرار دادم و استکان آبی نیز در کنارم. سپس کبریتی آتش زدم و به جان شمع ها انداختم. آتش روشن شد و چندین شمع را شعله ور ساخت. بعد از نیم ساعتی بازی با آتش، خسته شدم و از آن جا که آتش بیش تر از آن بود که با دمیدن و فوت کردن خاموش شود، همان استکان آب را به آهستگی روی آتش خالی کردم. چشمتان روز بد نبیند که ناگهان چنان آتشی بلند شد که نزدیک بود سکته کنم. خدا را شکر می کنم که سرم را بالای آتش نگرفته بودم. یادم می آید آن موقع موهای بلندی داشتم، و باز خدا را سپاس می گویم که آن ها آتش نگرفت. شاید به این علت است که همواره موهایم را کوتاه نگه می دارم. درست بالای سکو، گلدانی بسیار زیبا با گل طبیعی آویز شده بود و به طور اتفاقی آتش برافروخته شده ی من نیز دقیقا زیر آن قرار داشت. بله، نتیجه ی شاهکار بزرگم این بود که شعله های آتش، آن گلدان را در بر گرفت و در خود فرو برد. دیگر معطل نکردم. سریع از خانه بیرون دویدم و به طبقه ی پایین، نزد همسایه مان، خانم بابایی دویدم. هنوز ماجرا را کامل توضیح نداده بودم که امیر، پسر بزرگشان – که آن روز ها دبیرستانی بود -  با پای برهنه به طرف پارکینگ دوید و چند دقیقه بعد با کپسول آتشنشانی برگشت. به خانه رفتیم. همین که در را باز کردم، دیدم که گلدان فداکار تمام شادابی و طراوت خود را برای محافظت از خانه ای که روزی به آن تعلق داشته، فدا کرده و خشکیده است! بله، آتش فقط گلدان را سوزانده بود و خاموش شده بود!

و شاید علت نپریدن من از آتش در چهارشنبه سوری ها، باز مربوط به این قضیه باشد. نوزادان، خردسالان، کودکان، نونهالان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و کهن سالان عزیز، هیچ گاه با آتش بازی نکنید و البته توصیه های مادر بزرگ را نیز جدی بگیرید!!!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/12/13 و ساعت 5:23 PM |
بالاخره تونستم مقاله ای رو که برای دهه ی فجر تو مدرسه نوشته بودم گیر بیارم. گمش کرده بودن! خب‌‌ منم عهد کرده بودم بگذارمش توی وبلاگ حالا بعد از ۳ هفته می گذارم!
ادامه مطلب را بخوانید...
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/12/11 و ساعت 10:12 PM |

این مالایی ها رسم دارند برای هر مناسبتی (که همیشه شادی نیز هست) مراسم بخور بخور راه بیاندازند! حالا که جشن مربوط به عید فطر، یعنی مهم ترین عید مالایی هاست، آن ها دیگران را برای دید و بازدید به خانه شان دعوت می کنند. همسایه ی رو به رویی ما که Mr. shukur نام دارد نیز ما را به Open house خود دعوت کرد. این مراسم همان طور که در بالا هم گفتم صرفا برای دید و بازدید است ولی تا آن جایی که دیده ام، می روی، سلام می دهی، بشقابی برمی داری، غذایی (که معمولا بسیار ساده است) برای خود می کشی، می خوری، بلند می شوی و می روی! کجای این، دید و بازدید است، خدا داند...! عرضم به حضورتان که این همسایه ی ما که کارمند شاه تشریف دارد، کمی وضعش بهتر از بقیه ی مالایی ها در پذیرایی است. در ضمن برای این که ما مهمان های خارجی اش، در آن جا هنگام خوردن حوصله مان سر نرود، برایمان فیلم انگلیسی Black Sheep را گذاشت. البته در حین فیلم آن قدر با میهمان های دیگر بلند بلند حرف زدند و خندیدند و جلوی تلویزیون آمدند که ما از فیلم جز صحنه های خون و خون ریزی اش، چیزی عایدمان نشد! فکر کنید با این فیلم چه طور غذایمان را نوش جان کردیم! این هم از پذیرایی مالایی ها.

در ضمن همین آقای شوکور ما را Open house خواهر زاده اش هم دعوت کرد!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/08/14 و ساعت 7:33 PM |

عادت دارم بیش تر مواقع که از چیزی دلخور یا عصبانی هستم، کتابی جلوی خود بگذارم و غرق در افکار همان جا بنشینم. چنین مواقعی مادرم می گویند: « این طوری جلوی اون کتاب نشین، بهش توهین می کنی! لااقل ببندش، بعد بهش خیره شو. »

چند روز پیش هم برادرم پشت کامپیوتر با کمری خمیده و پاهایی به زیر جمع کرده، مانند هنگام خواب، نشسته بود و بازی می کرد. مادر گفتند: « عزیز من، این مدلی نشستن، توهین به سازنده ی کامپیوتره! »

اگر چه این یادآوری ها بسیار سازنده و مفید هستند؛ ولی در کل، هر چیزی معیار ها و قاعده هایی دارد که باید به وقت، از آن ها استفاده کنیم تا در زندگی موفق باشیم.
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/06/31 و ساعت 0:4 AM |

دو ماه پیش، دقیقا روز تولد برنا، داشتیم تدارکات جشن رو می دیدیم و هر کس کاری انجام می داد. من هم بادکنک باد می کردم. همون لحظه نگاهم به درِ خونه افتاد و دیدم که سایه ای پشت در هست و به برنا گفتم برو در رو باز کن؛ انگار کسی پشت درهِ. اون در رو باز کرد، به اطراف نگاه کرد و بعد بست. یک ثانیه هم نشد که دوباره درو باز کرد، به زیر پاش نگاه کرد و بعد در رو با تمام قدرتش بست و در حالی که به طرف اتاقش با سرعت بالا و پایین می پرید، می گفت گربه، گربه، یک گربه پشت دره، وای، وای و در اتاقش رو قفل کرد! جالب بود که من قبل از این که به چیز دیگه ای فکر کنم، یاد ماجرا های تام و جری افتادم! وقتی به خودم اومدم گفتم گربه، توی طبقه ی دوم چی کار می کنه، احتمالا اشتباه شده.

باری، رفتم و دیدم که بله، یک بچه گربه ی نزار کرم – سفید دم در ایستاده. بغلش کردم و آوردمش تو، یک کم بهش شیر دادم؛ چون اون قدر بچه بود که به نظرم هنوز نمی تونست گوشت بخوره. وقتی که خوب سیر شد به سفارش بابام، بردمش توی حیاط تا بتونه مامانش رو پیدا کنه. دو روز بعد، احساس می کردیم صدای گربه می آد. فکر کردیم شاید گربه ی همسایه است، در حالی هیچ وقت صدای اون رو نشنیده بودیم. بالاخره من، داداشم، محمدرضا و پارسا، بچه های همسایه ی دیوار به دیوار ما که ایرانی بودن و الآن دیگه رفتن ایران، شروع کردیم مثل کارآگاه ها دنبال سرنخ گشتن و ... . باز هم من موقع جست و جو سایه ی چیزی رو پشت درِ خونه ی همسایه ی رو به رویی که هفته ی پیشش به ایران سفر کرده بود، دیدم. خوشبختانه کلید رو قبل از رفتن به یکی از همسایه ها سپرده بودن. ما هم به اون ها زنگ زدیم و بعد از این که در باز شد متوجه شدیم همون بچه گربه ی کوچولو اون جا نشسته! هنوز هم معمای رفتن اون گربه به جایی که هم درش قفل بود و هم پنجره هاش، حل نشده باقی مونده...! خلاصه دوباره بهش کمی – البته باید بگم خیلی چون دو روز غذا نخورده بود - شیر دادم و یک روز هم نگه ش داشتم. از اون جایی که فرداش می رفتیم ایران، نگران بودم که چی کارش کنم تا این که همون روز به طور تصادفی یاسمین، دختر همسایه ی طبقه ی هفتم، رو دیدم. چون تقریبا همسن برناست، هنوز مشغله های نوجوون ها رو نداره (!) و می دونستم قبلا هم یک هَمستِر داشته، گربه رو بهش سپردم. بلافاصله قبول کرد و برای این که مامانش هم اجازه بده، آن چنان بغضی کرد که ایشون هم با شرط این که فقط گربه یک روز بمونه قبول کردن. موقعی که می رفتن، یاسمین چشمکی به من زد و گفت که مطمئن باش نگه ش می دارم.

خلاصه ما رفتیم ایران و برگشتیم. فردای روزی که برگشتیم، یاسمین با گربه اومد خونمون و من واقعا به قدرتش تو راضی کردن مامان و باباش رشک بردم!

همون جا فهمیدم گربه ماده است و یاسمین آن چنان بزرگش کرده بود که من یک لحظه شک کردم آیا این همون گربه ی نزار منه؟! تازه یاسمین لقب لوسی هم بهش داه بود، برای این که همه اش خودش رو براش لوس می کنه! کمی که گذشت، مامان یاسمین اومد و گفت که می خوان گربه رو ببرن کنار یک رستوران که صاحبش مسلمونه بذارن که هم غذا داشته باشه و هم کسی اذیتش نکنه. این جا بود که من هم خواستم قدرتم رو امتحان کنم و تا جایی که تونستم سعی کردم مثلا بغض کنم تا مامانم بذاره من لوسی رو نگه دارم. ولی بغض من به گریه هم تبدیل شد، باز هم مامان جان اجازه ندادن که ندادن...!

با گربه چند تا عکس گرفتیم  و گربه رفت.

در برنامه ی  “International Students Cultural Show In UPM” یک دفعه یاسمین رو دیدم  و بهم گفت که هنوز لوسی رو نگه داشته و باباش اضافه کرد: دیگه عضو خونواده شد!

یاسمین جون دستت درد نکنه!

یاسمین و لوسی

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 6:28 PM |
منظورم از تکمیل شد اینه که بالاخره تمام خانواده ی ما در بلاگفا دور هم جمع شدند. امروز مادرم هم به جمع ما پیوست و یک خانواده ی وبلاگ نویس رو تشکیل دادیم.

این هم ترتیب وبلاگ نویس شدنمون:

خودم: به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...، هری پاتر، مدرسه ام در مالزی!

پدرم: پژوهش های آبخیزداری

برادرم: خاطرات برنا عرب خدری

و بالاخره مادرم: شور زندگی

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت 6:5 PM |

کتاب هایی که از 85.2.14 تا الآن خوندم (از این تاریخ یادداشت کردم) رو این جا فهرست می کنم. به نظرم هم یادگاریه و هم مفید!

فهرست کتاب هایی که خوندم از 85.2.14

نام

نویسنده

مترجم

ناشر

زمان چاپ

صفحات

توضیحات بیش تر

جیم دگمه

میشل اِنده

یزدان خدابنده

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

1375

200

خانمی، پسری را در صندوقی پیدا می کند و تصمیم می گیرد...

راز فال ورق

یاستین گوردر

مهرداد بازیاری

کیمیا وابسته به هرمس

1378

352

کتابی فلسفی، پدر بزرگ و نوه در حالی که...

زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد دانا و پژوهشگر توانا "محمد بهمن بیگی" بنیان گذار آموزش عشایر

انجمن آثار و مفاخر فرهنگی

_

دانشگاه پیام نور

آبان 1384

288

سختی ها و مشکلاتی که آقای بهمن بیگی در راه تاسیس آموزش متحمل می شود...

آهنگ عشق (سنفونی پاستورال)

آندره ژید

علی اصغر سعیدی

گفتار

چاپ دوم: 1379

141

این کتاب ترجمه ای است از: “La Symphonie Pastorale.” “ Andre Gide, Paris, 1963”

قمار باز “Le Jouer”

فیودر داستایوفسکی

صالح حسینی

نیلوفر

زمستان 1383

237

A Persian version of Fyodor Dostoevsky’s “The Gambler”, Translated by Victor Terras (1972)

Money to burn

John Escott

_

دانش آرا

پاییز 1381

45

A teenage girl faces money-thieves and she…

Matty Doolin

Catherine Cookson

_

Oxford University Press

1st published: 1965

2nd: 2000

56

A boy with his one eye dog wants to work with animals…

Qisnep The Lion King

The Walt Disney Company

_

Ladybird

1994

32

_

The Emperor and the Nightingale

Hans Christian Anderson

_

Asir Matbaasi (Turkey)

1st published: 1997

2nd: 1998

20

The emperor puts the nightingale in a cage, then…

گلخانه

مهدی معینی

_

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

دی ماه 1369

32

شناخت گل های گوناگون

Popular fables series

Rose Wilson

_

Kohawi & Young

2003

16

کتابی با 3 داستان کوتاه و 3 نتیجه ی اخلاقی.