تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

آخه این چه زندگی شلوغ پلوغیه که من دارم؛ نمی دونم! تا از مدرسه فارغ می شم، تازه امتحان های آقا داداش شروع می شه... می گین خب که چی؟!... به نظر شما اگه آدم چهارشنبه سوری رو بنشینه تو خونه، غر نمی زنه؟!

تازه برای شب عید هم می خواستم برم کنسرت علی اصحابی و رضایا و آرمین 2@fm ولی به جاش باید برم تو جشن UPM شرکت کنم. اینم از این!

می خواستیم یه مسافرت کوچولو هم بریم، بهمون ویزا ندادن - چون ایرانی هستیم -. حسابی حالم گرفته شد!

فقط دلم رو به این خوش کردم که دوستم داره از ایران می آد و می تونم ببینمش. (البته احتمال دیدنم هم به اندازه ی نباریدن بارون توی اون روزه!)

به هر حال امیدوارم سال نو – با این اوضاع! – به خوبی به یادم بمونه!!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:11 PM |
نمی دونم چرا این روزها این قدر دلم گرفته. حوصله ی هیچی رو ندارم. جواب های سربالا، شده ورد زبونم. همه اش چپیده ام پای این کامپیوتر. نه درسی، نه مشقی، نه کاری، نه خواب. شب ها خوابم نمی بره. صبح ها تو مدرسه همه اش تو خواب سپری می کنم. دیگه مدرسه هم صفای سابق رو نداره. خسته ام. دلم یه چیزه نو می خواد. تازگی می خوام. پس کی این عید می آد؟؟؟!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/12/23 و ساعت 8:52 PM |

امروز یکی از دوستان تعریف می کرد که: شب قبل در خانه، برادر نوجوانش با کبریت در اتاق خوابش بازی می کرده که ناگهان فریاد "آتش، آتش گرفتم!" بلند می شود. از آن جایی که او، پسری شوخ طبع است؛ اهل خانه این فریاد ها را به حساب شوخی می گیرند و به کار خود مشغول می شوند و هنگامی به خود می آیند که پسر با عجله خود را از انبوه دود به بیرون می اندازد! ظاهرا تمام تشک و ملافه های تختش سوخته ولی خود آسیبی ندیده است. اگر دقت کنید قضیه کمی شبیه "چوپان دروغگو" می باشد!

یادم می آید که حدودا کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. آن روزها از مدرسه تا خانه را پیاده می رفتم و ظهر تا عصر را به علت مشغله ی پدر و مادر، تنها سپری می کردم. یک روز که حوصله ام در خانه سر رفته بود، چشمم به نعلبکی ای افتاد که همیشه در آن چند شمع نیمه سوخته و چند کبریت قرار داشت و در مواقع قطع شدن برق، از آن استفاده می کردیم. صندلی ای برداشتم و آن را زیر کابینت گذاشتم و بالای آن پریدم. به زور با نوک انگشتانم نعلبکی را به دست گرفتم و آرام به طرف سکوی سنگی آشپزخانه رفتم. نعلبکی را آن جا قرار دادم و استکان آبی نیز در کنارم. سپس کبریتی آتش زدم و به جان شمع ها انداختم. آتش روشن شد و چندین شمع را شعله ور ساخت. بعد از نیم ساعتی بازی با آتش، خسته شدم و از آن جا که آتش بیش تر از آن بود که با دمیدن و فوت کردن خاموش شود، همان استکان آب را به آهستگی روی آتش خالی کردم. چشمتان روز بد نبیند که ناگهان چنان آتشی بلند شد که نزدیک بود سکته کنم. خدا را شکر می کنم که سرم را بالای آتش نگرفته بودم. یادم می آید آن موقع موهای بلندی داشتم، و باز خدا را سپاس می گویم که آن ها آتش نگرفت. شاید به این علت است که همواره موهایم را کوتاه نگه می دارم. درست بالای سکو، گلدانی بسیار زیبا با گل طبیعی آویز شده بود و به طور اتفاقی آتش برافروخته شده ی من نیز دقیقا زیر آن قرار داشت. بله، نتیجه ی شاهکار بزرگم این بود که شعله های آتش، آن گلدان را در بر گرفت و در خود فرو برد. دیگر معطل نکردم. سریع از خانه بیرون دویدم و به طبقه ی پایین، نزد همسایه مان، خانم بابایی دویدم. هنوز ماجرا را کامل توضیح نداده بودم که امیر، پسر بزرگشان – که آن روز ها دبیرستانی بود -  با پای برهنه به طرف پارکینگ دوید و چند دقیقه بعد با کپسول آتشنشانی برگشت. به خانه رفتیم. همین که در را باز کردم، دیدم که گلدان فداکار تمام شادابی و طراوت خود را برای محافظت از خانه ای که روزی به آن تعلق داشته، فدا کرده و خشکیده است! بله، آتش فقط گلدان را سوزانده بود و خاموش شده بود!

و شاید علت نپریدن من از آتش در چهارشنبه سوری ها، باز مربوط به این قضیه باشد. نوزادان، خردسالان، کودکان، نونهالان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و کهن سالان عزیز، هیچ گاه با آتش بازی نکنید و البته توصیه های مادر بزرگ را نیز جدی بگیرید!!!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/12/13 و ساعت 5:23 PM |
بالاخره تونستم مقاله ای رو که برای دهه ی فجر تو مدرسه نوشته بودم گیر بیارم. گمش کرده بودن! خب‌‌ منم عهد کرده بودم بگذارمش توی وبلاگ حالا بعد از ۳ هفته می گذارم!
ادامه مطلب را بخوانید...
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/12/11 و ساعت 10:12 PM |