صبح روز شنبه به همراه یکی از دوستان به استان پرا (Perak) (تلفظ k در زبان مالایی محسوس نیست) واقع در شمال مالزی، که حدودا 2 ساعت با کوالالامپور فاصله دارد؛ حرکت کردیم. مسیر رفت، اتوبانی بود بزرگ و خلوت با گیاهانی خشک تر از گیاهان معمولی در مالزی. هر چه بیش تر می رفتیم خشکی هم بیش تر می شد. من که تقریبا بیش تر مسیر را خواب بودم؛ با مشاهده ی درختان اطراف جاده یک آن فکر کردم که اصلا از مالزی خارج شده ایم! خلاصه، رفتیم و رفتیم تا حدودا ساعت 12 یا یک بعد از ظهر از اتوبان به کوچه ای فرعی پیچیدیم. این کوچه بر خلاف اتوبان خیلی شلوغ بود و ترافیک عظیمی داشت. البته شاید هم چون فرعی بوده این طور به نظر رسیده!
باری، بعد از نیم ساعت معطل شدن، وارد شدیم و در پارکینگ پارک کردیم. دستبند ورودی برای ماندن در شب را گرفتیم و برای خوردن ناهار به رستورانی که در همان مجموعه قرار داشت، رفتیم. جالب بود که برای اولین بار در مجموعه ی تفریحی مالزی قیمت غذاها سر به فلک نمی کشید و کاملا معمولی بود.
دوباره به سمت ماشین ها رفتیم و وسایل را برداشتیم و به مکانی که قرار بود در آن جا چادر بزنیم، رسیدیم. 4 چادر سبز و قرمز و زرد و آبی برپا شد. برایم خیلی جالب بود چون اولین بار بود که خودم چادر برپا می کردم و برای اولین بار در آن می خوابیدم. بعد از استراحتی کوتاه برای گشت و گذار به اطراف رفتیم. جالب بود که در آن پارک، آب چشمه ی آب سرد که از کوه های اطراف سرچشمه می گرفت و چشمه ی آب گرم که گوگرد داشت، در یک جا جمع آوری شده بود. استخری بزرگ در گوشه ای از پارک واقع بود با عمق های مختلف دارای آب سرد، سرسره ی آبی و ماساژ کمر. از آن طرف استخر دیگری – البته بهتر است بگویم حوضی – با آب گرم 30-35 درجه ی سانتی گراد و پر از جلبک! البته حوضچه های دیگری هم با آب 45 درجه، 60 درجه و ... بودند. حتی جوی کوچکی هم بود که دمایش 90-100 درجه بود و در کنارش دو سبد گذاشته بودند تا مردم در آن تخم مرغ، میگو و خرچنگ آب پز کنند!
پس از گشت و گذار بر گشتیم و شام جوجه کباب باربی کیو – بعد از یک قرن – آن هم با دست پخت پدر جان را نوش جان کردیم و جداً چسبید. سپس به قدم زدن در اطراف پرداختیم. از روی پل کوتاهی که روی نهر های آب گرم گوگرد دار (SO2) زده بودند گذشتیم و به قول مادرم بوی تخم مرغ گندیدگی را کاملا احساس کردیم. به چادر ها برگشتیم و پس از کمی شب نشینی، شب به خیر گفتیم. با آن که صبح، هوا کاملا گرم بود که اگر حرف هم می زدی عرق می کردی؛ شب چنان هوا سرد شد که ناچار شدیم در مالزی پتو بر روی خود بیاندازیم؛ پتو!!! صبح فردا پس از چند ساعت، چادر ها را جمع کردیم و وسایل که کاملا جمع شد؛ از پارک خارج شدیم و به سمت روستای اوران اصلی ها (Orang Asli) به راه افتادیم. جالب بود که اوران اصلی ها روستانشین شده بودند و کشاورزی می کردند! وقتی از آن جا می گذشتیم به یاد کتاب "فرار از زمان" نوشته ی "مارگرت پیترسون هدیکس" افتادم. شاید به خاطر این که مردمی را در آن جا نگه داشته بودند تا از توریست ها برای دیدن زندگی خصوصی آنان پول بگیرند. خب آن بیچاره ها هم ناسلامتی انسانند!
امتداد جاده ما را به جایی می برد که دو رودخانه ی Sungai Klah و Sungai Tesong به هم می رسیدند. ساعتی نیز در آن جا گذراندیم و به سمت خانه به راه افتادیم. راه برگشت را از مسیری دیگر انتخاب کردیم. در بین راه نیز در رستورانی نگه داشتیم که از سال 1926 مشغول به کار بود. یعنی دقیقا 82 سال! روی یکی از ستون های این رستوران نیز تکه روزنامه ی کهنه ای، قاب گرفته به دیوار زده شده بود با این مضمون: "Best In The Country".
اوه یادم رفت! سعی کنید اگر می خواهید به این مکان تفریحی بروید؛ حتما جاده ای فرعی انتخاب کنید تا از پرداختن حدوداً 20 رینگیت عوارضی مصون بمانید!!!


