تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

عادت دارم بیش تر مواقع که از چیزی دلخور یا عصبانی هستم، کتابی جلوی خود بگذارم و غرق در افکار همان جا بنشینم. چنین مواقعی مادرم می گویند: « این طوری جلوی اون کتاب نشین، بهش توهین می کنی! لااقل ببندش، بعد بهش خیره شو. »

چند روز پیش هم برادرم پشت کامپیوتر با کمری خمیده و پاهایی به زیر جمع کرده، مانند هنگام خواب، نشسته بود و بازی می کرد. مادر گفتند: « عزیز من، این مدلی نشستن، توهین به سازنده ی کامپیوتره! »

اگر چه این یادآوری ها بسیار سازنده و مفید هستند؛ ولی در کل، هر چیزی معیار ها و قاعده هایی دارد که باید به وقت، از آن ها استفاده کنیم تا در زندگی موفق باشیم.
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/06/31 و ساعت 0:4 AM |

دو ماه پیش، دقیقا روز تولد برنا، داشتیم تدارکات جشن رو می دیدیم و هر کس کاری انجام می داد. من هم بادکنک باد می کردم. همون لحظه نگاهم به درِ خونه افتاد و دیدم که سایه ای پشت در هست و به برنا گفتم برو در رو باز کن؛ انگار کسی پشت درهِ. اون در رو باز کرد، به اطراف نگاه کرد و بعد بست. یک ثانیه هم نشد که دوباره درو باز کرد، به زیر پاش نگاه کرد و بعد در رو با تمام قدرتش بست و در حالی که به طرف اتاقش با سرعت بالا و پایین می پرید، می گفت گربه، گربه، یک گربه پشت دره، وای، وای و در اتاقش رو قفل کرد! جالب بود که من قبل از این که به چیز دیگه ای فکر کنم، یاد ماجرا های تام و جری افتادم! وقتی به خودم اومدم گفتم گربه، توی طبقه ی دوم چی کار می کنه، احتمالا اشتباه شده.

باری، رفتم و دیدم که بله، یک بچه گربه ی نزار کرم – سفید دم در ایستاده. بغلش کردم و آوردمش تو، یک کم بهش شیر دادم؛ چون اون قدر بچه بود که به نظرم هنوز نمی تونست گوشت بخوره. وقتی که خوب سیر شد به سفارش بابام، بردمش توی حیاط تا بتونه مامانش رو پیدا کنه. دو روز بعد، احساس می کردیم صدای گربه می آد. فکر کردیم شاید گربه ی همسایه است، در حالی هیچ وقت صدای اون رو نشنیده بودیم. بالاخره من، داداشم، محمدرضا و پارسا، بچه های همسایه ی دیوار به دیوار ما که ایرانی بودن و الآن دیگه رفتن ایران، شروع کردیم مثل کارآگاه ها دنبال سرنخ گشتن و ... . باز هم من موقع جست و جو سایه ی چیزی رو پشت درِ خونه ی همسایه ی رو به رویی که هفته ی پیشش به ایران سفر کرده بود، دیدم. خوشبختانه کلید رو قبل از رفتن به یکی از همسایه ها سپرده بودن. ما هم به اون ها زنگ زدیم و بعد از این که در باز شد متوجه شدیم همون بچه گربه ی کوچولو اون جا نشسته! هنوز هم معمای رفتن اون گربه به جایی که هم درش قفل بود و هم پنجره هاش، حل نشده باقی مونده...! خلاصه دوباره بهش کمی – البته باید بگم خیلی چون دو روز غذا نخورده بود - شیر دادم و یک روز هم نگه ش داشتم. از اون جایی که فرداش می رفتیم ایران، نگران بودم که چی کارش کنم تا این که همون روز به طور تصادفی یاسمین، دختر همسایه ی طبقه ی هفتم، رو دیدم. چون تقریبا همسن برناست، هنوز مشغله های نوجوون ها رو نداره (!) و می دونستم قبلا هم یک هَمستِر داشته، گربه رو بهش سپردم. بلافاصله قبول کرد و برای این که مامانش هم اجازه بده، آن چنان بغضی کرد که ایشون هم با شرط این که فقط گربه یک روز بمونه قبول کردن. موقعی که می رفتن، یاسمین چشمکی به من زد و گفت که مطمئن باش نگه ش می دارم.

خلاصه ما رفتیم ایران و برگشتیم. فردای روزی که برگشتیم، یاسمین با گربه اومد خونمون و من واقعا به قدرتش تو راضی کردن مامان و باباش رشک بردم!

همون جا فهمیدم گربه ماده است و یاسمین آن چنان بزرگش کرده بود که من یک لحظه شک کردم آیا این همون گربه ی نزار منه؟! تازه یاسمین لقب لوسی هم بهش داه بود، برای این که همه اش خودش رو براش لوس می کنه! کمی که گذشت، مامان یاسمین اومد و گفت که می خوان گربه رو ببرن کنار یک رستوران که صاحبش مسلمونه بذارن که هم غذا داشته باشه و هم کسی اذیتش نکنه. این جا بود که من هم خواستم قدرتم رو امتحان کنم و تا جایی که تونستم سعی کردم مثلا بغض کنم تا مامانم بذاره من لوسی رو نگه دارم. ولی بغض من به گریه هم تبدیل شد، باز هم مامان جان اجازه ندادن که ندادن...!

با گربه چند تا عکس گرفتیم  و گربه رفت.

در برنامه ی  “International Students Cultural Show In UPM” یک دفعه یاسمین رو دیدم  و بهم گفت که هنوز لوسی رو نگه داشته و باباش اضافه کرد: دیگه عضو خونواده شد!

یاسمین جون دستت درد نکنه!

یاسمین و لوسی

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 6:28 PM |
منظورم از تکمیل شد اینه که بالاخره تمام خانواده ی ما در بلاگفا دور هم جمع شدند. امروز مادرم هم به جمع ما پیوست و یک خانواده ی وبلاگ نویس رو تشکیل دادیم.

این هم ترتیب وبلاگ نویس شدنمون:

خودم: به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...، هری پاتر، مدرسه ام در مالزی!

پدرم: پژوهش های آبخیزداری

برادرم: خاطرات برنا عرب خدری

و بالاخره مادرم: شور زندگی

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت 6:5 PM |