تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
چینی ها میگن: اگر می خواهی شاد باشی برقص، اگر می خواهی آرام باشی بجنگ و اگر می خواهی فراموش کنی، بنویس!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1387/02/15 و ساعت 11:6 AM |
خدايا به داده و نداده و گرفته ات شكر: كه داده ات نعمت است؛ نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان!  
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1387/01/31 و ساعت 8:35 PM |

از اون جا که مامان و برنا هر کدوم جداگانه سفرمون به تیامان آیلند (Tiomon Island) رو شرح داده اند، من دیگه به وقایع سفرمون اشاره نمی کنم. ولی... خواستم به اطلاعتون برسونم که اگه یه موقع هوس کردین برین به این جزیره ی زیبا – که البته توصیه می کنم حتما برین –؛ وقتی در حال اسنوکلینگ (Snorkeling)، کف اقیانوس را مشاهده می فرمایید؛ مواظب پاهای مبارک خودتون باشین! در حالی که به سمت جزیره های وسط اقیانوس شنا می کردم، پا روی صخره های مرجانی گذاشتم. صخره های مرجانی – فکر می کنم – ماده ای بی حس کننده به همراه زهر وارد بدن می کنند. آن روز کف پایم برید، ولی نه جای زخمی رویش بود و نه دردی داشت که حتی بعد از ظهر آن روز، والیبال ساحلی بازی کردم و انگار مقداری شن هم داخل زخم رفته بود. دو روز بعد، تو اتوبوس نشسته بودیم و به طرف خانه بر می گشتیم که احساس کردم کف پایم از درد، قُل قُل می کند! به خونه که رسیدیم دیدم حفره ای کف پام ایجاد شده و از درد رو به انفجار است! سوزن داغ کردیم و باهاش زخم رو باز کردیم و تونستیم یه ذره ی سیاه رنگ رو بیرون بیاوریم. زخم رو ضد عفونی کردیم و روش چسب زخم زدیم. دو روز بعد که رفتم مدرسه، بازم حسابی پام درد گرفت. به خونه که رسیدم چسب زخم رو کندم و دیدم از زخم، آب چرکی زرد رنگ بیرون می اومد. خلاصه وسایل ضد عفونی رو آوردم و شروع کردم با اون همه درد، زخم رو فشار دادن و چرک درآوردن. تقریبا یک جعبه دستمال کاغذی تموم کردم و فکر کنم یک لیتر چرک بیرون آوردم! بعد از ظهر اون روز رفتم دکتر، یه آمپول آنتی بیوتیک نوش جون کردم و روی تخت درمانگاه دراز کشیدم. آخ... نبودین! پام رو سوراخ کردن. با سوزن سرنگ هی زخم رو باز می کردن، پوست های اضافه رو می کندن و فقط ضد عفونی می کردند. چنان پام می سوخت و درد می گرفت که احساس می کردم دارم روی زغال داغ راه میرم و کم مانده بود فریاد بزنم! خلاصه پای سوراخ سوراخ شده ی بنده، پانسمان یا به قول خودشان dressing گردید و کلی قرص آنتی بیوتیک و ضد آماس و ... هم به ما دادند و برگشتیم خانه. ولی بدبختی آن جا بود که نمی تونستم راه برم. فردایش با دمپایی رفتم مدرسه و همه اش می لنگیدم! این ماجرا حدودا یک هفته ای ادامه داشت تا این که دو سه روز پیش که دوباره رفته بودم پانسمان را عوض کنم، متوجه شدیم که تمام عفونت ها رفع شده و قرار شد دو روز بعدش، خودم پانسمان را باز کنم. با این که پانسمان را باز کرده ام و پایم هم پوست جدید آورده، ولی هنوز کمی درد دارم، به سختی می پرم، روی پنجه ی پا نمی تونم بایستم و کمی می لنگم (شاید هم راه رفتن یادم رفته باشد!). این هم عکس پای پانسمان شده ی من، پر از عفونت:

                               پای پانسمان شده ی پر از عفونت من!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 6:14 PM |
باید همین جا به خودم تبریک و تهنیت عرض کنم، چون که دیشب بالاخره پس از ۲ سال و ۳ ماه، کتاب جنگ و صلح اثر لئون تولستوی که ۱۴۵۷ صفحه است را کلاْ به پایان رساندم!!!  (البته ناگفته نماند که در این میان، ده ها کتاب دیگر هم خوانده ام! )

و در ضمن شما هم اگر کتابِ پیشنهادی دارید، بسیار مشتاقم که بدانم! ؟!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1387/01/07 و ساعت 7:15 PM |

یه دوست کوچولو دارم که اسمش امیر علیه. امیر علی - فکر می کنم – ۵-۶ ساله باشه و خیلی هم دوست داشتنیه... من به این آقا می گم "موش". بله، موش! خیلی بهش می آد. بعد این آقا کوچولو از دست من ناراحت می شد و هی می گفت: "این قدر به من نگو موش!". بنده هم گوشم بدهکار نبود. پریروز تو مراسم استقبال سال نو، مامانش رو دیدم. ایشون گفتن که یه روز امیر علی گفته: "مامان این دختره چرا این قدر به من می گه موش؟!"

-          "خب چی بگه مامان؟"

-          "مثلا بگه گربه!"

-          "خب، اگه تو گربه باشی؛ پس من چی می شم؟! تو موشی، منم گربه که همیشه تو خونه دارم دنبال تو می دوم!"

-          "پس باشه"

خلاصه، بعد از چند دقیقه این آقا کوچولو رو دیدم. بهش گفتم: "چه طوری جناب موش؟" و دیدم که رویش را برگرداند که برود. گفتم: "خب، اگه ناراحت می شی، بهت می گم گربه!"

-          "نه، همون موش بگو!"

-          "خب، باشه! تو موش. حالا تو به من چی می گی؟!"

بعد از این که امیر کوچولو کمی فکر کرد، گفت: "بز!"

و جالب این جاست که امسال سال "موش" است و سال تولد من هم سال "بز"!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1387/01/02 و ساعت 2:33 PM |

من گفتم چهارشنبه سوری قراره بشینم تو خونه، ولی مامان واقعا ثابت کرد که خیلی باحاله! به خودم اومدم دیدم حدود ساعت 9 تقریبا همه ی همسایه ها توی محوطه ی ساختمون آتش درست کردن (البته با اجازه از management) و همین طور از روی آتش ها می پرن و می گن: "زردی من از تو، سرخی تو از من" و مامان من هم اون جا بین جوون ترها، از رو آتش ها می پره و بقیه ازش کم آورده بودن! خلاصه دیدم این طوریه، گفتم کم نیارم و کلی از رو آتش پریدم. آخرش هم شروع کردیم زغال ها رو جمع کردن. به همین سادگی!

و اما مراسم سال نو: دیشب به محض این که متوجه شدم خواهرم، آیسودا، تو مراسم UPM برنامه اجرا می کنه؛ اون قدر شگفت زده و هول شدم که دلخوری ام از شرکت نکردن تو کنسرت علی اصحابی و... یادم رفت. آخه می دونین اگه به خود من بگن برو روی سن وایستا، روپوشی هم روی صورتت بکش، پشتت هم به جمعیت باشه، هیچ کاری هم نکن و ما هم اسمی ازت نمی بریم؛ بازم من دست و پام رو گم می کنم و واقعا نمی تونم. ولی این خواهر من، ماشاالله این قدر اعتماد به نفس داره که خیلی راحت یک برنامه رو به زیبایی اجرا می کنه!

مراسم با اجرای چند ترانه ی زیبا از یک آقا بدون موسیقی، آغاز شد. بعد مجری اعلام کرد که به احترام سرود های "ملی مالزی"، "UPM" و "ملی ایران" به پا خیزیم. متاسفانه کیفیت سرود ملی ایران زیاد خوب نبود. سپس مجری به مهمان ها خوش آمد گفت و به زبان انگلیسی برای مهمان های خارجی فلسفه ی انداختن سفره ی هفت سین رو توضیح داد! بعد از آن نوبت اجرای آیسودا رسید. از اون جایی که آیسودا لباس محلی قشقایی به تن داشت، مجری ازش خواست که هم به انگلیسی و بعد فارسی راجع به لباسش توضیح بده. پس از اتمام توضیحات، شعر "نفس باد صبا..." از حافظ رو خیلی خوب خواند و با تشویق جمعیت از سن پایین آمد. برنامه ی بعد اجرای گروه موسیقی UPM به سرپرستی آقای ریاض الشمس برگزار شد. ابتدا "ای ایران" و سپس دو آهنگ زیبای دیگر. سپس مجری از 7-8 دختر مالایی دعوت کرد که به روی سن برن. اون ها چند وقتی تمرین فارسی کرده بودن و می خواستن آهنگ خیلی شادی رو بخونن و باهاش رشتی برقصن! همه شون هم کلاه هایی گذاشته بودن که روش نوشته شده بود: "Persian Gulf". بعد هم دوتاشون اون بالا خودشون رو معرفی کردن و گفتن که خیلی علاقه دارن که بیان ایران رو ببینن و ما جمعیت هم با شمارش مجری همه با هم گفتیم: "خوش اومدین!" و با تشویق بسیار همراهی شون کردیم که برن و بنشینن. برنامه ی بعد اجرای سه تار آقای ریاض الشمس و دف آقای محمد هوشمند، برادر یکی از دوستان بود. آهنگ های عرفانی "مرده بُدم زنده شدم..." و "بابا حیدر مدد" و آهنگی دیگر را اجرا کردند. سپس مجری از بچه های کوچک و خردسال دعوت کرد که بروند بر روی سن و از اتاق فرمان خواست که آهنگی زیبا برای رقص آن ها بگذارند و نمی دانید که چه کردند!

بعد برای پریدن از روی آتش از همه دعوت شد و چندین آتش بلند هم درست کردند و 10-15 دقیقه هم از روی آتش پریدیم. سپس برای مراسم شام رفتیم. شام سبزی پلو با ماهیچه بود و بسیار خوشمزه! و مراسم پایان یافت!

الآن هم تقریبا 4 ساعت از آغاز سال 1387 می گذرد، هم چنان نوروزتان مبارک!

 

آیسودا بالای سن در حال توضیح لباسش سفره ی هفت سین UPM

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 5:41 PM |

آخه این چه زندگی شلوغ پلوغیه که من دارم؛ نمی دونم! تا از مدرسه فارغ می شم، تازه امتحان های آقا داداش شروع می شه... می گین خب که چی؟!... به نظر شما اگه آدم چهارشنبه سوری رو بنشینه تو خونه، غر نمی زنه؟!

تازه برای شب عید هم می خواستم برم کنسرت علی اصحابی و رضایا و آرمین 2@fm ولی به جاش باید برم تو جشن UPM شرکت کنم. اینم از این!

می خواستیم یه مسافرت کوچولو هم بریم، بهمون ویزا ندادن - چون ایرانی هستیم -. حسابی حالم گرفته شد!

فقط دلم رو به این خوش کردم که دوستم داره از ایران می آد و می تونم ببینمش. (البته احتمال دیدنم هم به اندازه ی نباریدن بارون توی اون روزه!)

به هر حال امیدوارم سال نو – با این اوضاع! – به خوبی به یادم بمونه!!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:11 PM |
نمی دونم چرا این روزها این قدر دلم گرفته. حوصله ی هیچی رو ندارم. جواب های سربالا، شده ورد زبونم. همه اش چپیده ام پای این کامپیوتر. نه درسی، نه مشقی، نه کاری، نه خواب. شب ها خوابم نمی بره. صبح ها تو مدرسه همه اش تو خواب سپری می کنم. دیگه مدرسه هم صفای سابق رو نداره. خسته ام. دلم یه چیزه نو می خواد. تازگی می خوام. پس کی این عید می آد؟؟؟!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در پنجشنبه 1386/12/23 و ساعت 8:52 PM |

امروز یکی از دوستان تعریف می کرد که: شب قبل در خانه، برادر نوجوانش با کبریت در اتاق خوابش بازی می کرده که ناگهان فریاد "آتش، آتش گرفتم!" بلند می شود. از آن جایی که او، پسری شوخ طبع است؛ اهل خانه این فریاد ها را به حساب شوخی می گیرند و به کار خود مشغول می شوند و هنگامی به خود می آیند که پسر با عجله خود را از انبوه دود به بیرون می اندازد! ظاهرا تمام تشک و ملافه های تختش سوخته ولی خود آسیبی ندیده است. اگر دقت کنید قضیه کمی شبیه "چوپان دروغگو" می باشد!

یادم می آید که حدودا کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. آن روزها از مدرسه تا خانه را پیاده می رفتم و ظهر تا عصر را به علت مشغله ی پدر و مادر، تنها سپری می کردم. یک روز که حوصله ام در خانه سر رفته بود، چشمم به نعلبکی ای افتاد که همیشه در آن چند شمع نیمه سوخته و چند کبریت قرار داشت و در مواقع قطع شدن برق، از آن استفاده می کردیم. صندلی ای برداشتم و آن را زیر کابینت گذاشتم و بالای آن پریدم. به زور با نوک انگشتانم نعلبکی را به دست گرفتم و آرام به طرف سکوی سنگی آشپزخانه رفتم. نعلبکی را آن جا قرار دادم و استکان آبی نیز در کنارم. سپس کبریتی آتش زدم و به جان شمع ها انداختم. آتش روشن شد و چندین شمع را شعله ور ساخت. بعد از نیم ساعتی بازی با آتش، خسته شدم و از آن جا که آتش بیش تر از آن بود که با دمیدن و فوت کردن خاموش شود، همان استکان آب را به آهستگی روی آتش خالی کردم. چشمتان روز بد نبیند که ناگهان چنان آتشی بلند شد که نزدیک بود سکته کنم. خدا را شکر می کنم که سرم را بالای آتش نگرفته بودم. یادم می آید آن موقع موهای بلندی داشتم، و باز خدا را سپاس می گویم که آن ها آتش نگرفت. شاید به این علت است که همواره موهایم را کوتاه نگه می دارم. درست بالای سکو، گلدانی بسیار زیبا با گل طبیعی آویز شده بود و به طور اتفاقی آتش برافروخته شده ی من نیز دقیقا زیر آن قرار داشت. بله، نتیجه ی شاهکار بزرگم این بود که شعله های آتش، آن گلدان را در بر گرفت و در خود فرو برد. دیگر معطل نکردم. سریع از خانه بیرون دویدم و به طبقه ی پایین، نزد همسایه مان، خانم بابایی دویدم. هنوز ماجرا را کامل توضیح نداده بودم که امیر، پسر بزرگشان – که آن روز ها دبیرستانی بود -  با پای برهنه به طرف پارکینگ دوید و چند دقیقه بعد با کپسول آتشنشانی برگشت. به خانه رفتیم. همین که در را باز کردم، دیدم که گلدان فداکار تمام شادابی و طراوت خود را برای محافظت از خانه ای که روزی به آن تعلق داشته، فدا کرده و خشکیده است! بله، آتش فقط گلدان را سوزانده بود و خاموش شده بود!

و شاید علت نپریدن من از آتش در چهارشنبه سوری ها، باز مربوط به این قضیه باشد. نوزادان، خردسالان، کودکان، نونهالان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و کهن سالان عزیز، هیچ گاه با آتش بازی نکنید و البته توصیه های مادر بزرگ را نیز جدی بگیرید!!!
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/12/13 و ساعت 5:23 PM |