تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
این روز ها پیدا کردن دوست، خیلی کار سختیه؛ چه برسه به پیدا کردن یک دوست واقعی!

مشکل این جاست که آدم های درست کم شدن ولی وقتی که بالاخره یه آدم درست پیدا می کنی، از همون اولش متوجه می شی که می تونین دوست های خوبی باشین

دوست واقعی برای من آدمیه که:

وقتی پیداش می شه، بهم توجه می کنه، با درد هام شریک می شه و با خوشحالی هام می خنده

وقتی پیداش می شه، من رو مدام به چالش وا می داره و نمی ذاره که فکر نکرده جواب بدم؛ چون حرف هام براش مهمه

وقتی پیداش می شه و من اشتباه می کنم، اصلاحم می کنه ولی وقتی باهام موافقه ازم تعریف می کنه!

وقتی پیداش می شه، و وقتی که کنارمه باهاش ضربان ناآروم قلبم آروم می گیره و احساس آرامش می کنم

وقتی پیداش می شه، دنیا دوباره واسم معنی دار می شه

وقتی پیداش می شه، می دونم که چاله ی بزرگی رو که تو دلم هست پر می کنه و باهاش کامل می شم

وقتی پیداش می شه، می خوام همیشه مال من باشه و از دستش ندم...

دوست واقعی من، دوستت دارم!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1391/02/13 و ساعت 10:20 PM |
یکی از دوستان خوبم کتابی منتشر کرده در رابطه با تحصیل ایرانیان در مالزی. می تونین کتاب رو به صورت رایگان از اینترنت دانلود کنید (وب سایت زیر) و یا مبلغی به موسسه ی محک خیرات کنید.

http://kaghazeakhbar.com/article/4695

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1390/08/02 و ساعت 7:57 PM |
http://www.penmachine.com/2011/05/the-last-post
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1390/02/21 و ساعت 1:24 PM |

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1389/12/29 و ساعت 10:48 AM |
‎در دعای سال نو، شفای عاجل تمام بیماران را از خداوند بزرگ فراموش نکنید!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1389/12/28 و ساعت 5:18 PM |
عید نوروز همه مبارک باشه، با بهترین آرزو ها برای همه و مخصوصا با امید بهبودی وضع زلزله زده های ژاپن..

نوروز مبــارک!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1389/12/24 و ساعت 8:6 AM |
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. 
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. 
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
 
 
 
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. 
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. 
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
 ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید. 
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند. 
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند. 
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
 
 لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. 
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد. 
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:
امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. 
می‌توانى تصور کنی؟
او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
 
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»
 سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم. 
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم. 
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. 
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. 
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» 
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. 
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس 
، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد»
همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید. 
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!
 
 من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و بامهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1389/12/15 و ساعت 7:51 PM |
چه دعایی کنمت بهتر از این:
خنده ات از ته دل ، گریه ات از سر شوق ، روزگارت همه شاد سفره ات رنگارنگ و  تنی سالم و شاد ..... که بخندی همه عمر

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1389/12/11 و ساعت 10:37 PM |

During the heat of the space race in the 1960's, NASA decided it needed a ball point pen to write in the zero gravity confines of its space capsules.  After considerable research and development, the Astronaut Pen was developed at a cost of $1 million U.S.  The pen worked and also enjoyed some modest success as a novelty item back here on earth.

The Soviet Union, when faced with the same problem, used a pencil!

.

Our eyes are always the same size from birth, but our nose and ears never stop growing.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1389/11/16 و ساعت 5:34 PM |

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1389/08/01 و ساعت 9:0 PM |